
اوجِ اینکه "خدایا دلم در هر صورتی به تو قرصه" رو جامی قشنگتر میگه:
مرا چه غم که جهان را سپاهِ غم گیرد...؟!
چو عشقت از همه غمها گریزگاه من است

اوجِ اینکه "خدایا دلم در هر صورتی به تو قرصه" رو جامی قشنگتر میگه:
مرا چه غم که جهان را سپاهِ غم گیرد...؟!
چو عشقت از همه غمها گریزگاه من است
من دیشب خیلی فاز النظافة من الایمان گرفته بودم. از طرفی هم فقط میخواستم یه روپوش بشورم گفتم ماشین لباسشویی رو روشن نکنم که اسرافه! از طرفی لباسم نو بود؛ گفتم با مایع قوی نشورم و یکم شامپو کافیشه. خلاصه لباس رو انداختم تو تشت و دِ بشور.. دیگه گرم کار بودیم چشم بسته قوطیای که نشون کرده بودم برداشتم و نصفشو خالی کردم روی لباس و هر چقدر میشُستمش کف نمیکرد فلذا دوباره عملیات رو تکرار کردم. یه لحظه از حالت شعفگونهی کوزتی که دراومدم نگاه به قوطی توی دستم کردم.. یا حسرة علي العبااااد! به جای قوطی شامپو، ژل شستشوی صورتی که خودم به صورت قطره چکونی استفاده میکردم به جای شامپو خالی کرده بودم روی لباس!
دیگه هم کاریش نمیشد کرد. سعی کردم از بوی چای سبزی که فضا رو پر کرده بود فقط لذت ببرم حتی به غلط.. 😅
پ.ن.
بچه ها خاطره تصادف پست قبلی برای دوشنبهی هفته قبله! الان خوبم👻
با خیال راحت از بودن، زندگی میکنیم. چه موجودات شیرین و عجیب و دور از واقعیتی شدیم. تعارف که نداریم.. هنوز نه من رفیق و نه تو, به این که مرگ بهمون چقدر نزدیکه واقف نیستیم. فکر میکنیم یاد مرگ یعنی عقبگرد کردن، یعنی ناراحتی، یعنی فقدان.. درصورتی که یادِ مرگ هیچکدوم از این ها نیست. از طرفی همه مون از بودنِ مون به طرز مضحکی مطمئنیم. برنامه هفتگی و ماهانه تنظیم میکنیم برای هر لحظه ی بودن مون، اما هیچ جا برای مبادایِ حتمیِ نبودن مون، هیچ حسابی باز نکردیم و برنامه ای ننوشتیم! و خب حقا که :
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ ۖ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا
ما امانت [الهى و بار تكليف] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم، پس، از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند، و[لى] انسان آن را برداشت؛ راستى او ستمگرى نادان بود.
ظلوما جهولا مثل من تا روز دوشنبه! صبح رفتم بیمارستان شهید بهشتی و پرونده ها رو نوشتم و بعد هم با دوستام رفتیم جلسه ی مورنینگ. از چند روز قبل تو فکرم بود بعد مورنینگ سریع کارهام رو بکنم و برم بیمارستان کامکار. چرا؟ چون با یکی اساتید دوره های قبل حرف بزنم که یکی دو نمره بهم اضافه کنه تا اگه اسفند سال دیگه آزمون دادم و احیانا ثمره ی خوبی هم داشت به خاطر معدل از امتیازاتم محروم نشم و بعد عمومی بلافاصله بتونم آزمون تخصص بدم و ... ای آدم عجول! به کجا چنین شتابان؟ ببین دو ساعت دیگه اش نفسی داری که این چنین دوراندیشانه برنامه چیدی؟ هِلک و تِلک راه افتادم رفتم سمت بیمارستان کامکار، چون کار اداری داشتم و ایضا بسیار عجله. کوچهی کنار بیمارستان دنبال جای پارک بودم که یه پیرزن دستش رو گرفت جلوی ماشین و منم وایسادم. گفت تا سر کوچه میرم :| منم رفتم، گفت حالا بپیچ به چپ، چپ رفتم. حالا راست! بعد یه مسیر طولانی و مستقیم که تا ته این خیابون برو ننه خدا خیرت بده.. منم عجله داشتم و وقت اداری داشت تموم میشد! از طرفی دلم نیومد وسط راه پیادهاش کنم. گفتم: حاج خانم گفتین سرِ کوچه! من کلی از بیمارستان دور شدم. عجله دارم. کجا پیاده میشین؟
گفت: برو راست وسط اون کوچه. :| دوباره رفتم راست و وسطِ کوچهای که میگفت، شد آخرِ یه کوچهی دراز و باریک. پیادهاش کردم و چند تایی دعای خیر واسم کرد. تو دلم گفتم: حالا این دعاها به کجا میرسه!
راه افتادم و دیدم سر از اول خیابونِ بیمارستان دراوردم. دوباره گازکش اومدم تو همون جایی که اول بودم و پارک کردم و رسیدم به آموزش و دیدم وسط بیمارستان برای مردم غزه تجمعه. شاید کلا ۲۰ نفر بودن که بیشترش هم دوستان پرسنل خدمات بودن. پالتوم رو دراوردم و با روپوش کنارشون ایستادم که خوب البته از هیچ کاری نکردن بهتر بود.
بعدشم رفتم پیش مسئول آموزش. گفتن: نیست. با خودم گفتم عجب بدشانسی ای! استاد رو دیدم و باهاش حرف زدم. گفت اگه آموزش اوکی بده من مشکلی ندارم. دوباره خوشحال شدم. مسئول آموزش اومد و گفت: نمره ها ثبت دائم شده. متاسفم دیگه نمیشه کاریش کرد.. اومدم بیرون و به خدا گفتم: خدایا! فهمیدم به خاطر اون موضوع ازم ناراحتی. قبلا باهام مهربون تر بودی.. در های بسته رو باز میکردی ولی الان روتو ازم برگردوندی. غافل از اینکه خدا همه ی اون زمانی که داشتم این چرندیات رو می گفتم، گوش میداده و با لبخند نگاهم می کرده و به قول کتابش: و من اصدق من الله حدیثا؟ کی تو حرف از خدا راستگوتره؟ چی گفته خدا؟ وَ کان الانسان عجولا.. این بنده ای که من آفریدم عجوله. میشناسمش. اگرنه به اندازه این حرفایی که میزنه ناخالصی نداره! (اینا دیگه براوردهای خودم از این آیه هاست..)
با ناامیدی دوباره برگشتم رفتم آموزش. نمیدونم مسئول آموزش چطورش شد که گفت: ببین نمیشه کاریش کرد ولی من حالا زنگ می زنم به ستاد ببینم چی میشه.. و ناگهان فرج :) گفتن درست میشه. فقط عصر نامه بدم استاد امضا کنه و فردا صبح بیارم کامکار و حله.
خوشحال و به امید فردا از بیمارستان اومدم بیرون و داشتم فکر میکردم دیگه بیمارستان شهید بهشتی نمیرم واسه کلاس و مستقیم میرم خونه. راه افتادم و سرعتم زیاد بود. شب قبلش با مامانم بیرون بودیم و بهم گفت: "زهره! آروم رانندگی کن. اینطوری یه بلایی سرت میاد و تو تصادف میمیری. دایی علی یه دوست داشت همیشه میگفت: این خیلی بد رانندگی میکنه، هر چی بهش میگیم گوش نمیده و آخرش هم تو تصادف فوت شد. تو هم رعایت نکنی، با این مدل رانندگی کردن میمیری." حقیقتش من از اون آدمام که حرفای کوبنده و تلخ رو بیشتر جدی میگیرم.
یه تونل تو مسیر خونه مون بود که هر روز من ازش رد میشم. هر روز! حتی کوچکترین تغییراتش رو تو چراغونی های سقفش متوجه میشدم. ته تونل یه پیچ U مانند داره و با خودم گفتم: سرعتم برای این پیچ زیاده! اما تا سرعتم رو به 60 تا رسوندم، دیدم تو پیچم و دو تا چرخ های سمت راست ماشین تو هواس. پیچ هم به سمت راست بود ولی نیروی گریز از مرکز و سرعت من کار خودشون رو کرده بودن. اصولا تو این شرایط فقط باید ترمز کرد و نباید فرمون رو برای خوابوندن چرخ ها روی زمین پیچوند چون همین باعث چپ کردن میشه و من دقیقا همین کار رو کردم! مگه چند بار تو زندگیم چپ کرده بودم؟ یه برخورد به جدول و ترکیدن چرخ و چپ کردن ماشین.
خدا خیلی بهم رحم کرد. چون کمربند نداشتم و موقعی که ماشین کج بود دستگیره ی سقف صندلی کنار دستم رو گرفتم تا خیلی ضربه نخورم موقع خوردن به زمین. شیشه ها هم تا ته پایین بودن و شیشه ای تو سر و صورتم نشکست. و عجیب تر این که چون خودم تا مدتی دستگیره رو گرفته بودم، پالتوم پرت شد طرف خودم بین زمین و سر و صورت و شونه ام! یه جور گارد طبیعی!
فقط گوشیم نفهمیدم به چه سرنوشتی تو اون لحظه دچار شد. آه بچه ها! تو زاویه ای تو ماشین قرار گرفته بودم که هیچ وقت تجربه نکرده بودم! و خدا رو شکر موقع تصادفم ماشینی از اونجا رد نشد که به من برخورد کنه و بعدش هم که ماشین نزدیک به جدول چپ شد و یک لاین کنارم و نصف لاینی که توش بودم باز بود. اولین امدادگرم؟ معتاد زیر تونل!
بعد یه موتوری و یه 405 ای و یه هیوندا و بعد اینقدر زیاد شدن که یادم نمیاد! بهم میگفتن: میتونی بیای بیرون؟ در سمت خودم روی زمین بود و در صندلی کنارم هم رو به سقف تونل! گفتم: آره میتونم بیام. فقط دنبال گوشیم میگردم. یکی گوشیش رو داد که زنگ بزنم به گوشیم و حتما خیالش راحت بود که فرار هم نمیتونم بکنم! صداش میومد ولی پیداش نکردم. یکی داد زد: خانم ماشین چپ کرده خطرناکه یهو آتیش میگیره بیا بیرون. این رو که گفت بیخیال گوشی شدم. دیدم کلی دست از بالا اومده تو ماشین که من رو بگیرن بیام بیرون! گفتم: من خوبم خودم میام بیرون کمک نمیخوام. فقط ماشین رو بگیرین که یه معلق(ملق؟) دیگه نزنه. بعد هم یه پاهام رو گذاشتم روی صندلی و با دستم خودم رو کشیدم بیرون و بعد از اون بالا پریدم کف خیابون. تا اینکه یکی گوشیش رو داد تا زنگ زدم بابام و گفتم فلان جا تصادف کردم.
بابام میگفت تو ترافیک پشت سر تصادفت گیر کرده بودم، هی میدیدم آمبولانس و آتشنشان و اینا میاد. میگفت: تا بهت برسم نمیدونی چی کشیدم.
راننده آموبلانس هم هر دو جوون بودن و خیلی خوش اخلاق! از شدت گرمایی که حس میکردم پالتوم رو دراوردم و روپوشم رو که دیدن گفتن: عه! از همکارایی.. و کلی برای اینکه روحیه ام عوض شه بگو بخند کردن 😅 بهشون گفتم: اگه گوشیم تو ماشین نبود یه عکس یادگاری میگرفتم.
یکی شون گفت: خب وایسا من ازت میگیرم بعد شمارهات رو بده شب برات میفرستم.
گفتم: گوشی خودم بهتر بود..
اون یکیشون که موهای فرفری و دندون های کامپوزیتی مرتبی داشت بهم گفت: چرا؟! چون گوشی خودت اسنپ چت داره؟
زدم زیر خنده و رفتم کنار ماشین ایستادم و ازم عکس گرفت. اونم تو آشفته ترین حالت و داغون ترین face عمرم. ولی خب تهش رسیدم به این که عجب از ناشکریهایی که داشتم میکردم و میگفتم خدایا تو حواست به من نیست!
مگه جز اینه که خودش میگه:
مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى ﴿۳﴾
که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد خشم و کینه قرار نداده است.


دیشب مراسم دعای کمیل رفتم جمکران، مراسم چون از شبکهی قرآن پخش زنده داشت، هم شروعش طول کشید هم اجراش و هم پایانش. منم بعد از مراسم حسابی قندم افتاده بود و از شدت گرسنگی چیزهایی دیدم که به طور معمولی به چشمم نمیومد مثلا برای اولین بار مغازه اشترودل فروشی رو بیرون جمکران و کنار درب ورودیش دیدم و سعی کردم طوری که تو راه رفتنم معلوم نشه چقدر گرسنهام برم طرف مغازه و یه اشترودل بخرم و بزنم بر بدن، وارد مغازه شدم و یه پسر حدودا ۲۷ یا ۲۸ ساله با یه پیرمرد افغانستانی اومد تو مغازه؛پسر یه ظاهر مذهبی و مرتب داشت و یه انگشتر نگین دار که بچه مثبتا هم میندازن دستش بود (آره خدا قبول کنه اسکن کردمش) ، پیرمرد رو نگاه کردم، کفش های کتونی پاره و ساییده شده، شلوار و کاپشن خاکی و رنگ و رو رفته و دستش هم یه پاکت بود که توش مقوا و زبالههای بازیافتی بود، یه کلاه بافت سیاه هم روی سرش بود و چهرهاش به شدت تکیده و پیر مینمود. به نظر این دو نفر با هم مرتبط نمیومدن! پسره دم در مغازه ایستاد و بهش تعارف زد بره داخل، "بفرمایید حاجی، شما بفرمایید" پیرمرد اومد تو و سرگردون به یخچال ساندویچهای اشترودل نگاه کرد و انگار که چیزی ازشون نفهمه و ندونه چی هستن، مایوسانه ازشون رو برگردوند و رفت طرف کیک و بیسکوییت ها.. بهش حق میدادم چون خودمم هرچی روی بستهبندی اشترودل ها رو نگاه میکردم که ببینم روش چی نوشته و با چه طعمیه ولی چیزی به چشمم نمیخورد و آخرسر مغازهدار با این راهنمایی که هر طعمی، پاکتش چه رنگیه به دادم رسید! پسره به پیرمرده گفت: حاجی هرچی میخوای بردار. پیرمرد هم طبقات چیدمان شده از کیک و بیسکوییت های مختلف رو برانداز کرد و دو تا کیک بسته بندی شدهی کوچیک برداشت و بعد رو به مغازهدار با لهجهی افغانی گفت: شما مقوا ندارین؟ صاحب مغازه گفت: نه!
بعد پسره بهش گفت: حاجی تعارف نکن، هرچی میخوای بردار. بعد با نجابت تشکر کرد و گفت: "نه همین کافیه، دستت درد نکنه." و از مغازه بیرون رفت. پسر هم بدون اینکه چیزی خودش بخوره رفت طرف مغازه دار و گفت دو تا از اون کیکها بود، بعد کارتش رو داد و هزینه رو حساب کرد و رفت. منم منتظر بودم تا دو تا اشترودلی که خریدم از فر در بیاد. یدونه خریدم با طعم بندری و یکی هم مرغ و سبزیجات. جالب اینکه من قبل از اینکه این اتفاق بیفته با خودم گفتم دو تا میگیرم اگه یه پاکبان یا کس دیگهای رو تو مسیر دیدم بهش این ساندویچ رو بدم. ولی خب این چیزا هم عمیقا روزی میطلبه! و من واقعا تو مسیرم به کسی برنخوردم. گفتم حتی اگه تو خیابون هم ببینم میزنم کنار و بهش میدم ولی خب کسی رو ندیدم. دروغ نگم دو تا نوجوون از کنارم رد شدن ولی چون سوار دوچرخه بودن و سریع رکاب میزدن تا اومدم به دودلی هام غلبه کنم که آیا به اینا بدم یا نه از دسترسم دور شده بودن. دو تا مرد مسافر هم دیدم که گفتم عب نداره جفت اشترودل ها رو بهشون میدم ولی تا رسیدم نزدیک شون دیدم خودشون دارن دقیقا اشترودل میخورن😄 از اونجایی که خدا گر ز حکمت ببندد دری، وقتی رسیدم خونه مامان و بابام با اینکه شام خورده بودن چون گرم بود ازش استقبال کردن و میل کردن. و خب چی بهتر از احسان به والدین؟ من خودمم که تو ماشین ترتیب اشترودل مرغ و سبزیجات رو داده بودم😅 جدای از این حرفها صحنهی دیشب به نظرم صحنهی قشنگی بود، واقعا قشنگ! اینکه هنوز آدمایی هستن که حواسشون به بقیه هست، دنیا رو با همهی ناملایمتهاش، قشنگتر میکنه.. :) خدا رو شکر که خدا نشونم داد آدمهای خوب هنوز تَه نکشیدن. و خب چی بهتر از این!
پیس پیس! دستتو بده به من و بیخیال غمات شو.. بیا با هم آهنگ عرفان طهماسبی رو بگوشیم :)
عه راستی!! سه روز پیش تولد وبلاگم بوده! اینجا آدمهای خوب زیادی بهم داد.. مطلقا آدم بدی ندیدم. این صفحهی مجازی، همدرد و همنفس و همراهم بود و البته رازدارم! ازش ممنونم. تولدت مبارک کلبهی دنج مجازیم🎊💕
با دکتر ب. تو مطب استاد مون با هم کار میکردیم (دورهی کرونا تو وبلاگ نوشته بودم از اون روزا) ورودی ۹۵ بود و امروز باهاش صحبت میکردم گفتم دکتر کجا مشغولی؟ جوابی داد و در وادی حیرت سرگردانم کرد: من تو مطب کار نمیکنم، تو کافه مشغولم.
اینطور آدما جرئتشون رو زندگی میکنن، نه حرف مردمو.
راستی سهیلا هم از پزشکی انصراف داد و داره میره استرالیا پیش نومزدش:)) این اون خبری بود که سهیلا بهم داد و تا دو روز تو شوک بودم.
به هر حال هرکس اختیار زندگیش رو داره.. کاریش نمیشه کرد!
از درونم شعلهای از آب بر میخیزد،
میتپد بر تن تمام گدازههای جهنمی!
آن طراوت، آن آب روشن
چه ناگهان میمیرد،
میمیرد و از سینهی زمین ور میآید،
میخیسد در تن ابری و میریزد از آغوشش،
میریزد بر نشیب چمنی بی نصیب از درخت و گلی!
آرام میگیرد، فرو میرود در خاک.
تن علفی هرزه را جان میدهد، که در خزان تسلیمِ مرگی زرد و فنایی ضعیف میشود،
ناداده هیچ مهری از جنسِ خنکا، به تن هیچ تنومند درخت پر سایه و سنگین از ثمری..
چه بیرنگ و به ناگاه میمیرد آن شعلهی آبی روشن!
🖋🍁 ۱۴۰۲/۸/۱۴
به مامانم داستان دکتر م. و کارها و درخواستهای عجیبش رو گفتم. حتی بهش گفتم: "مامان! قبل از اینکه بفهمم نیت واقعیش چیه، داشتم به این فکر میکردم شاید بتونم باهاش باشم و تا حدودی تحت تاثیر شخصیت و جایگاهش قرار گرفته بودم، ولی خب آدما مدت زیادی نمیتونن نقش بازی کنن"
دستش رو آورد بالا و دقیقا شکل زیر رو تو هوا کشید:

گفت: "زهره! زندگی تو این شکلیه.. دقت کردی؟ همه چی آروم و معمولیه و یهو یه اتفاق عجیب میفته و تو یا خیلی میری پایین یا خیلی میری بالا!"
آره.. زندگی من واقعا لحظات عجیب و غریبی داشته.. فوقالعاده وحشتناک، فوقالعاده زیبا، فوقالعاده معجزهوار و فوقالعاده دردناک. و من این معجونِ زندگی رو دوست داشتم هرچند طعم غالبش برام گس بوده :)
این روزا روزی ۴-۵ ساعت درس میخونم و برای شروع بد نیست. هر از چند روز یه بار توییتر میرم و اصلا اینستاگرام نمیرم. به خودم میرسم، پوستم صاف شده، لباس های مرتب میپوشم، صبح ها یه خط چشم کوچیک و یکم رژ و ضدافتاب میزنم و تو بیمارستان با دوستام خوشم و استرسم کم شده البته به جز اون چند روزی که دکتر م. مشاور درسیم بود و لحظات پرتنشی برام ساخت.
امروز رفتم مطب استادمون تا مامانم ویزیت شه، دیدم دکتر الف. اونجاست! این آقای دکتر ممارست زیادی داشت تا با هم باشیم و حتی به جد میگفت از طریق خانوادهها پیش بریم که رسمی باشه و خب دو سال صبر کرد، منتهی من اصلا مود ازدواج نداشتم. امشب تو مطب کنار مامانم بودم و به مامانم معرفیش کردم. مامانم یه نگاه انداخت گفت: نگاه! دو بار رد شد ولی اصلا به زن ها نگاه نمیکنه. خیلی مهمه.
وقتی رفتیم تو باهاش سلام علیک کردم ولی مدل خودم! یعنی رسمی ولی شاد. اونم خیلی سرد جواب داد.. یه تیشرت رنگ روشن پوشیده بود و تو دلم گفتم: چقدر من گاهی وقتا ظالمانه رفتار کردم ولی خب این دلیل نمیشه دلم بخواد باهاش باشم و از تصمیم قبلیم پشیمون باشم یا از رفتار الانِ اون ناراحت باشم. :)
از مطب برگشتیم و داشتم به مامانم میگفتم: صبح که با هم گروهیم بالای سر مریض بودیم، همگروهیم که پسره و بسیار تنبل، داشت از شرحی که پزشک دیگه نوشته بود کپی میکرد که رفتم مچاش رو گرفتم و گفتم: سوال بپرس از مریض. بعد ۳۰ دقیقه با مریض و همراهش صحبت کردیم و اون همه اطلاعات رو نوشت. گفت: استاد بفرمایید! خوب شد؟ گفتم:آره. گفت: پروندهاش کامل بود، پزشک قبلی خیلی خوب نوشته بود. گفتم: ما هم وظیفه خودمونو داریم، ببینم کی نوشته؟ دیدم مُهر دکتر الف. زیر پروندهاس. و خب اون لحظه اصلا فکر نمیکردم شب بعد از سه سال ببینمش.
برگشتیم خونه و دینگ.. صدای پیامک اومد. که خانم دکتر آزمایش مادرتون جا مونده و فردا میام بهتون تحویل میدم. هرچند هر دو میدونیم اون آزمایش ارزشی نداره ولی گفتم باشه. نمیشد بگم بنداز دور که :> خلاصه فردا باید خیلی مراقب باشم. نباید دوباره امیدوارش کنم. گرم نگیرم.. گرم نگیرم و گرم نگیرم! بالاخره اون طفلک هم دل داره.
فعلا ۱۲ ساعته همه چی آرومه و به جز یه پیامک چیزی برام نفرستاده.
و خب اون حجم از ارتباط گرفتن وقتی به یه پیامک تنزل پیدا کرده باز جای امیدواری داره، از این بابت خدا رو شکر..
اگه صبح هم به خیر بشه میشه گفت خطر تا حدود زیادی رفع شده.
از سه شنبه تا الان واقعا روزهای بدی رو گذروندم. نمونهاش همون سردردی که امروز تو اورژانس کردم و تو کانال راجع بهش براتون نوشتم.

اینکه گفتم گوه خورد حالم رو بهتر کرد :)) واقعا بهتر کرد..
عذر میخوام دوستان..
همسر سابقم آدم فوق العاده شارلاتانی بود.. و مردهایی که مورد داشتن رو سریع میشناخت.
با همهی نامردیش، با همهی خودخواهیش، با همهی بیاخلاقیهاش یه جمله بهم گفت که این جملهشم برامده از حس خودشیفتگی و نامردی و خود حق پنداریش تو اون وضعیت وانفسای مشکلاتمون بود ولی راست بود!
یه نگاه بهم کرد گفت: همین که سایهی من بالای سرته خدا رو شکر کن. نمیدونی این زنهای مطلقه و بیوه چه نگاه هایی و رفتارهایی رو از بقیه میبینن و تحمل میکنن! و شروع کرده بود به مثال زدن برام.. از زندایی فلانی تا پسرداییش که چیا دیدن و چهها کردن.
من که شناسنامهام به لطف قاضی سفیده و تا حالا موردی نداشتم ولی این مردک نمیدونم از کجا فهمیده و منو با نگاهش، رفتارش abuse میکنه. آزار میده و شاید باورتون نشه که از دیشب تا امروز تو تب سوختم. کاش یه عده حق الناس رو میفهمیدن. اینکه آزار روانی کسی کم از کلاهبرداری و خوردن مال و اموالش نداره!
چون عکس بیحجاب نفرستادم.
بهش پیام دادم میگم فلان کتاب پکیجش رو بگیرم یا فقط برای این بخشش رو؟؟ میگه فرقی نداره. مگه میشه فرقی نداشته باشه؟ ظالم. سواستفاده کن. عاشق چشم و ابروت که نیستم به ازای یه ساعت حرف زدن باهات یک میلیون تومان پول دادم. مشاور ناجوانمرد. بی اصول! دور از اخلاق حرفهای!
خدایا یه قدرت بده من از روی غرور این با بلدوزر رد بشم. درس میخونم روی تو رو کم میکنم. کج رفتار.
خدایا با نهایت سپاس از همکاری پیشاپیشت.
* الان که فکر میکنم میبینم چقدر بیتفاوتی کردن بهتره.. چه اهمیتی داره؟ مگه من بچهی ۱۶ سالهام که اینطوری گارد گرفتم؟ بی تفاوتی خوبه.. برای آدمای رنگ پریدهی زندگی همیشه خوب بوده :)
حالا عنوان خیلی براتون عجیب نباشه.. حقیقتش فکر میکردم اگه محجبه باشم، اگه سرسنگین باشم مزاحمت برام ایجاد نشه یا چی بشه که اینطور بشه! من تو خیابون، تو سطح همکلاسیها و اساتید همیشه رفتاری که دیدم تو چارچوب بوده و هست. ولی خب آدمی هم هست که در هر صورت مریض باشه و باز رفتاری که نباید داشته باشه رو بروز بده.
خلاصه همه چی آروم بود تا اینکه امروز.. به حساب شاخِ پزشکی بودن، اینکه همه ازش حساب میبرن، توصیههای کسایی که باهاش بودن اینکه اگه بهش بتوپی یا جوابش رو بدی فیتیله پیچ ات میکنه، پس هیچی نگو؛ هرچی گفت سکوت کردم.. و چه اشتباهی!
میگفت: آدم دلش میخواد همش نگاهت کنه.. یه نگاه به خودم کردم تو دلم گفتم تهش چیه؟ اینکه بیمشاور میشی.. به عزت نفسات میارزه. گفتم: ممنون از تعریفتون منتهی... پرید تو حرفم: موهات چه شکلیه؟! حتما موهای قشنگی داری.. گفتم: وقتی حجاب دارم یعنی این موضوع جز حریم خصوصی منه.. میگه: "ول کن این تفکرو زهره
من دارم میبینمت لذت میبرم
پس موهاتو ببینم مشکلیه؟
تفکراتت اپدیت کن."
آره من به روز نیستم.. نه تنها موهام، بلکه صورتم هم دیگه مشکله که ببینی. البته اینو تو دلم گفتم. بهش گفتم: میدونم خیلی سرتون شلوغه، از وقتی که برام گذاشتین ممنونم و خب کاری که همیشه میکنم: ترک کردن! خیلی ضعیف برام آرزوی موفقیت کرد و خب این یعنی اینکه اتفاق بدی قرار نیست بیفته ولی دلخور شد. و خب دلخوریش عمیقا و حقیقتا به درک.
از بس یه عده خودشون رو به اینا عرضه کردن چون پزشکه، چون ماشینش فلانه، چون ... ؛ فکر میکنن شدن مصداقِ: انما امره اذا اراد شیئا، بگن باش و اون چیز بباشد! زِکّی. و زهی خیال باطل!!
* الانم تقریبا یه ربعه رسیدم خونه و چقدر خستهام.. استخوون های پام درد میکنه و کاش میشد فردا نرم بخش سوختگی و خونه بخوابم! که اینم از محالاته مگر به شرط مرگ. که فعلا چندان خواهانش نیستم!
شاهکار بود! کاش قسمت هایی از موومان سومش رو براتون مینوشتم.. بعضی جاها آدم شعله میکشید و بعضی جاها زیر برف هایی که 'اورهان' قدم میزد، حبس میشد و یخ میزد.
البته یکم رضاخان رو ناز جلوه داده بود که قاعدتا کسایی که یکم تاریخ خونده باشن کلاه سرشون نمیره :) تاریخ هم نمیخواد بخونید، نیمچه کتاب آقای راجی به اسم "خود خدا" رو هم بخونید حله.
کتاب بعدی: کهکشان نیستی💕