این روزا روزی ۴-۵ ساعت درس میخونم و برای شروع بد نیست. هر از چند روز یه بار توییتر میرم و اصلا اینستاگرام نمیرم. به خودم میرسم، پوستم صاف شده، لباس های مرتب میپوشم، صبح ها یه خط چشم کوچیک و یکم رژ و ضدافتاب میزنم و تو بیمارستان با دوستام خوشم و استرسم کم شده البته به جز اون چند روزی که دکتر م. مشاور درسیم بود و لحظات پرتنشی برام ساخت.
امروز رفتم مطب استادمون تا مامانم ویزیت شه، دیدم دکتر الف. اونجاست! این آقای دکتر ممارست زیادی داشت تا با هم باشیم و حتی به جد میگفت از طریق خانوادهها پیش بریم که رسمی باشه و خب دو سال صبر کرد، منتهی من اصلا مود ازدواج نداشتم. امشب تو مطب کنار مامانم بودم و به مامانم معرفیش کردم. مامانم یه نگاه انداخت گفت: نگاه! دو بار رد شد ولی اصلا به زن ها نگاه نمیکنه. خیلی مهمه.
وقتی رفتیم تو باهاش سلام علیک کردم ولی مدل خودم! یعنی رسمی ولی شاد. اونم خیلی سرد جواب داد.. یه تیشرت رنگ روشن پوشیده بود و تو دلم گفتم: چقدر من گاهی وقتا ظالمانه رفتار کردم ولی خب این دلیل نمیشه دلم بخواد باهاش باشم و از تصمیم قبلیم پشیمون باشم یا از رفتار الانِ اون ناراحت باشم. :)
از مطب برگشتیم و داشتم به مامانم میگفتم: صبح که با هم گروهیم بالای سر مریض بودیم، همگروهیم که پسره و بسیار تنبل، داشت از شرحی که پزشک دیگه نوشته بود کپی میکرد که رفتم مچاش رو گرفتم و گفتم: سوال بپرس از مریض. بعد ۳۰ دقیقه با مریض و همراهش صحبت کردیم و اون همه اطلاعات رو نوشت. گفت: استاد بفرمایید! خوب شد؟ گفتم:آره. گفت: پروندهاش کامل بود، پزشک قبلی خیلی خوب نوشته بود. گفتم: ما هم وظیفه خودمونو داریم، ببینم کی نوشته؟ دیدم مُهر دکتر الف. زیر پروندهاس. و خب اون لحظه اصلا فکر نمیکردم شب بعد از سه سال ببینمش.
برگشتیم خونه و دینگ.. صدای پیامک اومد. که خانم دکتر آزمایش مادرتون جا مونده و فردا میام بهتون تحویل میدم. هرچند هر دو میدونیم اون آزمایش ارزشی نداره ولی گفتم باشه. نمیشد بگم بنداز دور که :> خلاصه فردا باید خیلی مراقب باشم. نباید دوباره امیدوارش کنم. گرم نگیرم.. گرم نگیرم و گرم نگیرم! بالاخره اون طفلک هم دل داره.