چند روز دیگه عروسی پسرعمهام هست و آخرین نوهی طایفه پدری! از نوهها فقط من موندم و فکر کنم بدون این که اتفاق خاصی بیفته و در حالی که من همچنان روی نیمکت تماشاچیها نشستم، وارد راندِ بازی بچههایِ نوهها بشیم!
عروسیِ مهسا اردیبهشت بود و چون میدونستم قراره با رفقام بترکونیم حسابی به خودم رسیدم. ۱/۵ پول میکاپ و شینیون دادم و گرونترین لباس مجلسی ممکن رو خریدم از ساعت ۵ عصر تا ۷ شب تو سالن عروسی ۱۰-۱۲ تا دختر که همه از دوستاش بودیم، رقصیدیم و فیلم گرفتیم تا مهمونهای رسمیشون که ساعت ۷ میان و به شنیدن موزیک حساسن، برسن. بعد هم که اومدن موزیک قطع شد و دف نواز و اینا اوردن :)تو عروسی مهسا، با ناهید و شیرین، سنگ تموم گذاشتیم! دو ساعت کامل انواع درخواست های عروس و چالش ها رو رفتیم و کف پاهامون داشت خرد میشد ولی تسلیم نشدیم!😁 جالب این که ماها اینقدر سر میزهامون نبودیم و وسط بودیم که کسایی که مسئول پذیرایی بودن میومدن اونجا برامون نوشیدنی(حلال البته) میووردن. حواسمون هم نبود، مامانِ مهسا صدامون میزد خانم دکترا بفرمایید پذیرایی.. بعد بعضی خانوما با چشمای گرد شده نگاه مون میکردن و انتظار نداشتن اینقدر خانم دکترای اهل صفایی ببینن و در محاسبات شون اون حجم از خندیدن و دیوونه بازی ها و هماهنگی ها و همراهی کردن های عروس نمیگنجید احتمالا!😉
حالا این عروسی پسرعمه میخوام بسیار کلاسیک و باوقار ظاهر شم. کت شلوار مجلسی و کفش پاشنه بلند. موهامم ساده، باز و سشوار کشیده بدون شینیون! میکاپ هم خودم انجام میدم. اون پوستهای که تو عروسی مهسا شکوندم، پنج روز دیگه قرار نیست بشکونم. از چراییش میپرسین؟ به خاطر این که میخوام تصویرِ اون زهرهی ۱۹ سالهی ساده و شادی که طایفهی پدری نقش پررنگی تو شکستنِ قلبش داشتن رو کمرنگ کنم و یه تصویر پررنگ شده از زهرهی ۲۵ سالهی موقر و منطقی که تبدیل به یه زن با جایگاه محکمی شده رو براشون بسازم. همین :)