هر چیزی که آدم رو از سرسام زندگی شهری دور کنه لذتبخشه. اما بعضی پیوندها آرامش و زیبایی بیشتری داره. مثلا رفتن تو رودخونهی خروشانی که جریان آبش تا سرشونههات میاد بالا، یا مثل گذر از باغ یا جنگل پر درختی که خورشید برای رقص ذرات گرد و غبار، نورِ موازی و سمجی رو از بین برگِ درختها عبور میده یا مثل نفس کشیدن هوای سرد و خشک کوهستان وقتی روی سنگی ایستادی یا حتی مثل سوار شدن اسبی.. احساساتی که با طبیعت وحشی سازگاری بیشتری داره. مثل دراز کشیدن تو چمن نیست! یا مثل راه رفتار و تماس دادن کف پا با سنگ های کف یه جویِ آب.. این ها هم زیبان ولی من از خروش حرف میزنم.
بگذریم!
به دلیل علاقه و میل به تجربه، تصمیم گرفتم سوارکاری یاد بگیرم و باید بگم تصمیم فوقالعادهای بود! بخصوص امروز که برای اولین بار یورتمه رفتم و از روی زین اسب سُر خوردم و در حالی که روی گردن اسب بودم اون سرش رو اورد پایین که زودتر از شر من خلاص شه. در حال واژگونی مهیبی بودم که ترسش برام واقعا بیشتر از لحظهی چپ کردن با ماشینم بود! تو اون لحظه روی گردن اسب سنگینی میکردم و درحالی که با سرم که پایین افتاده بود و دستایی که داشت بخشی از وزنم رو به زور به گردن اسب منتقل میکرد و چشمایی که مسیر سقوطم رو گلآرایی میکرد با صدای بلند از مربیم میخواستم نجاتم بده و اون در کمال آرامش در حالی که منتظر افتادنم بود بهم گفت: خودت به خودت کمک کن. زین رو بگیر و برگرد روی زین.
باید برمیگشتم زین رو نگاه میکردم و اگه ذرهای از تمرکزم کم میشد میفتادم. احساس کردم فاصلهی دستام تا زین زیاد شده و واقعا هم شده بود. به اندازهای که از روی زین رد بشم پریدم و اگه دستم تو همون پرش اول به زین نمیرسید قطعا میفتادم. پریدم و دستم رو گرفتم به زین و خودم رو انداختم روی زین. احساس میکردم این پررنگ ترین موفقیت ورزشیم بوده!
تمرین تموم شد و از اسب اومدم پایین. مربیم گفت: میتونی مثل مدل ها راه بری؟ دیدی چطوری راه میرن؟
- اوه آره! بهش میگن cat walk..
پاهام رو به هم نزدیک کردم و با اولین قدم پاهام ضعف رفت و افتادم کنار اسب. رکاب اسب رو گرفتم و بلند شدم.
- پاهات ضعیفه. گفتی ورزش میری؟
- ووشو، کوه. البته میرفتم! ولی این به خاطر ضعیف بودنم نیست. روزه هم اثر داره.
- اسب رو ببر تو اصطبل..
افسار اسب رو گرفتم و دو بار بهم پشت پا زد. اونجا تقریبا با همهی کارگرا دوست شدم. پسرای جوون خوش انرژی و ساده. یکیشون رو که وقتی هنوز مربی نیومده بود اینقدر داشتم قربون صدقهی اسبها میرفتم بیدارش کردم :> در واقع من نمیدونستم اون اونجاست.
- من بیدارت کردم؟ از صدای من بیدار شدی؟
با چهرهی خوابآلود گفت: نه. بیدار بودم!
- معلومه خواب بودی! ببخشید بیدارت کردم.
- عیبی نداره..
- اینجا ارزونترین اسب قیمتش چنده؟
- هشتاد میلیون.
- هشتاد میلیون؟! چقدر کم..!! تو نگاهش اینو خوندم که میخواد بهم بگه هشتاد میلیون کم نیست. میخواستم بگم برای منم کم نیست ولی از بس اینجا خانم گ. بهم گفته قیمت اسب از ۳۰۰-۴۰۰ میلیون شروع میشه تعجب کردم. بخاطر این گفتم کم اگرنه که کم نیست. که یهو دیدم پسره یه نگاهی به ته اصطبل کرد و رفت و خودش رو با یکی از اسبها مشغول کرد. حس کردم کسی اومد نگاه کردم دیدم دو تا پسر جوون که گرونترین وسایل و لباسهای سوارکاری تنشونه دارن میان. از این پسرا که بوی زحمت نمیدن، بوی پول میدن، بوی ادا، بوی دختر، بوی ماریجوانا، بوی استخر و سونا.. تا اومدن بیتوجه از کنارشون رد شدم و رفتم قسمت دیگهی اصطبل که بالای سر اسبها لامپ های قرمز روشن میکنن و من هنوز اسمش رو نمیدونم!
یه پسر دیگه اونجا بود بهم گفت: اسب رو میبری؟ زین کنم؟
- نه منتظر مربیمم.
داشتم اسب رو ناز میکردم که یهو یه صدای گومبی اومد! یه گنجیشک خورد به شیشه و ضربه مغزی شد و جلوی چشمام دو بار پاهاش رو تکون داد و مُرد. دوباره اون دو تا پسر اومدن و حس کردم ممکنه جنازهاش رو له کنن.
نگاهم افتاد به یه پسری که داشت غذای اسب ها رو میداد. تا نگاهم کرد بهش گفتم: میشه ازتون بخوام گنجیشک رو بردارین؟ اسب ها رد میشن لهش میکنن.. ممنونم :')
یکی از پسرها با خودخواهی اومد کنار گنجیشک و گفت: نندازش دور! بنداز جلوی سگه ببین میخوردش؟ میخواست بگه من آدم دل سِفتیام. تو دلم گفتم: چه مزخرف.. بعد اون یکی گفت: "من سگم هاسکیئه، یاکریم از تو آسمون گرفت خورد." [میخواستم بگم آره جون عمهات هاسکی چیزی که ازش نمیاد شکار و سگ گله بودنه ولی خودمو کنترل کردم] اون یکی گفت: "سگ من بولداگه یه بار.." تو دلم در حالی که ذکر خدایا اینا چه سمیان میگفتم رفتم بیرون تا منتظر مربیم باشم. میدونین دوستان؟ وایب این زنهای پولدار تازه به دوران رسیده رو که پز یخچال فلان و جشن با فلان مناسبت و کادوهای فلان قیمتشون که به زور سیاست یا چزوندن به دست اوردن و باهاش فخر میفروشن رو میدادن.
شخصیتهای بعضیا اینطوره که یه پوستهی براق و طلایی دارن که بوی ادکلن های خطی و گرون قیمت رو میدن و به محض اینکه دستت رو روی اندکی از این پوسته بیشتر فشار بدی به راحتی از ضخامت نازک و زر ورقی اونا رد میشی و اگه تو سیاهی فرو نره لااقل تو چیز زیبایی هم فرو نمیره و ترجیح میدی نزدیک تر نشی و تو ارتباط باهاشون عمق نگیری. من حتی نمیخوام برق پوستهشون به چشمم بخوره.. جالب نیست :)
بگذریم تو اون باشگاه آدمایی میان که بهت ثابت میکنن یه وقتایی ارتباط گرفتن با حیوونا دلنشینتر از ارتباط گرفتن با آدمهاست!
همین.


