به مامانم داستان دکتر م. و کارها و درخواستهای عجیبش رو گفتم. حتی بهش گفتم: "مامان! قبل از اینکه بفهمم نیت واقعیش چیه، داشتم به این فکر میکردم شاید بتونم باهاش باشم و تا حدودی تحت تاثیر شخصیت و جایگاهش قرار گرفته بودم، ولی خب آدما مدت زیادی نمیتونن نقش بازی کنن"
دستش رو آورد بالا و دقیقا شکل زیر رو تو هوا کشید:

گفت: "زهره! زندگی تو این شکلیه.. دقت کردی؟ همه چی آروم و معمولیه و یهو یه اتفاق عجیب میفته و تو یا خیلی میری پایین یا خیلی میری بالا!"
آره.. زندگی من واقعا لحظات عجیب و غریبی داشته.. فوقالعاده وحشتناک، فوقالعاده زیبا، فوقالعاده معجزهوار و فوقالعاده دردناک. و من این معجونِ زندگی رو دوست داشتم هرچند طعم غالبش برام گس بوده :)