من خیلی تلاش میکنم.
تلاش میکنم اعتماد به نفسم به حس دلسوزی نسبت به خودم غلبه کنه در ۹۹٪ موارد هم موفقم ولی همون ۱٪ مواقعی که موفق نیستم، دقیقا همون موقع هاییه که حتما باید موفق باشم و نمیشم.
یعنی جاهایی که لزومی نداره یا جاهایی که حساسیتی نداره یا اعتماد به نفس قشنگه، خیلی راحت و اوکی ام ولی در یه موقعیت خاص همچنان علیرغم همهی تلاشهام حتی اگه در ظاهر موفق به نظر بیام از درون متلاطم و به هم ریختهام.
من هنوز میترسم راجع به جداییم با کسی که ازش خوشم میاد و اونم بهم ابراز علاقه کرده صحبت کنم. و نتیجهی این ترس میشه چی!؟ اینکه بدون دلیل منطقی فقط برای فرار از این موقعیتی که نمیخوام توش قرار بگیرم، طرف رو رد میکنم. شاید تو این چهار سالی که از جداییم میگذره کلا دو بار این اتفاق افتاده باشه که من با بهانهتراشی طرف رو رد کرده باشم. و خب متاسفانه ممکنه بازم این رفتار پیش بیاد و من هنوز نمیدونم مردی که واقعا زنی رو دوست داره آیا به چنین چیزی اهمیت میده؟ نحوهی اهمیت دادنش به چه شکله؟ بخصوص اگه خودش ازدواج نکرده باشه؟
اصلا چرا گفتنش اینقدر برام سخته؟..
بقیهی مواردی هم که پیش اومده یا میدونستن یا خودم راحت بهشون گفتم. ولی این آدمهایی که میان و خیلی به دلم میشینن و همین دو سه بار هم بیشتر نبوده، کلنجار رفتن با این موضوع رو خیلی برام سخت کرده. و اینطور رد کردن شون هم به مراتب برام سخت تر بوده.
مشاورم هم میدونم چی میخواد بگه! "تو بگو اعتماد به نفس داشته باش، کسی که بخوادت تو رو با گذشتهات میپذیره و کسی که به خاطر این موضوع ردت میکنه همون بهتر وارد زندگیت نشه. مگه قراره تو زندگی همه دوست مون داشته باشن؟ بالاخره تو هم آدم درست خودت رو پیدا میکنی."