یلداتون مبارک!
دعا میکنم دلتون گرمتر از خونههاتون باشه، خندههاتون شیرینتر از هندوانه!😁 یکم تبریکم لوس شد ولی قول که از تهِ دله!❤️
یلداتون مبارک!
دعا میکنم دلتون گرمتر از خونههاتون باشه، خندههاتون شیرینتر از هندوانه!😁 یکم تبریکم لوس شد ولی قول که از تهِ دله!❤️
میگفت: چقدر راحت آدما رو فراموش میکنی!
آره.. چون خیلی وقته اینطوری راحتم. لزومی نداره مثل چسبونک بچسبیم به آدما و به هر قیمتی تو زندگیمون نگهشون داریم.
عصر هم با یکی از دوستام قرار گذاشتم، پوستم در صافترین حالت ممکنه، حالم خوبه، درسام رو خوندم و میخوام تو این هوای ملس برم موکا بخورم و کیک شکلاتی.
نمیدونم اون دامن مخمل طوسی بلندم رو بپوشم با بافت آلبالوییم یا کتشلوار شتریرنگ و اون پالتوی کرمی خانوم دکتری😁 دلم پوکید این چند وقت.. وقتشه برسم به خودم یکم :))
امروز دیدم استوری گذاشته کنار یه درخت جینگول پینگول کریسمس و واقعا حالش خوب بود!
یه پالتوی شتری تنش بود و یدونه از کلاههایی که کج روی سر میذارن و آدمهای هنری ازش استفاده میکنن هم روی سرش بود و موهاش که تا شونههاش بود هم مرتب و بیگودی شده به چشم میومدن. پشت سرش یه حالت کلیسا بود که تمام نمای ساختمون رو پر از ریسه های لامپ کرده بودن و یه ستاره بزرگ هم گوشهی بالای درب ساختمون میدرخشید. تو تاریکی شب با این که کلی روشنایی دور و برش بود ولی به نظرم از همهشون روشنتر میومد..
چقدر دلم برای این دخترک تنگ شد. دقیقا سه روز پیش بود که تو خیابونی که از همهجا بیشتر پاتوقمون بود رد میشدم و یادش که کردم دو دقیقه پانیکوار گریه کردم و بعد از این که فهمیدم یه جای دیگهی دنیا خوشحاله، منم با خوشحالی به مسیرم ادامه دادم و رفتم خونه..
چقدر راحت آدمایی که باهاشون عمیق پیوند خوردیم، مثل برگی که افتاده روی خروشانترین امواج آب ازمون دور میشن!
آه.. بگذریم :)
این روزها درگیریهای درسیم بیشتر شده. از طرفی استادمون کرم المپیاد شرکت کردن رو انداخته تو جونم و نمیدونم با این ظرفیت و صبوری کمم که این روزا رو به لبریز شدنه، برای این کار و انجام دادنش تصمیمی میگیرم یا نه..
کلاس عربی رو هم دارم میرم. استادمون گفته ۶ ماهه زبانت رو اوکی میکنم و به نظرش با استعداد و با ادب میام :) تلاش میکنم نا امیدش نکنم و حس میکنم میتونم!
همین
یادم میاد دوم ریاضی که بودیم، من و دوست صمیمی مدرسهام: مریم یه آهنگ رو خیلی دوست داشتیم و میخوندیم.
آهنگ رضا صادقی و بابک جهانبخش بود :)) همونجا که میخونه: سراغی از ما نگیری..
امروز تو بارون شیشههای ماشین رو دادم بالا و با خیال راحت و از ته دل بلند بلند با آهنگ همخوانی کردم.
دلم آرومتر شده و همین که بعد از مدت ها دوباره اشتیاق نوشتن پیدا کردم، هزاران بار شکر!