از زمان های خیلی دور! از دوران بچگی در واقع، همون موقع ها که نقاشی های به حرکت در اومده رو تو قاب تلوزیون می دیدم و از ذوق تماشای کارتون پای تلوزیون میخکوب می شدم و در حالی که کفِ پاهای کوچیکم رو که از هیجان تماشای تلوزیون خیس عرق بود، روی میز تلوزیون و حاشیه ی پایین تلوزیون طواف می دادم و اثرات حضورم تو این خونه رو برای مادرم پررنگ می کردم و از یاد می بردم که مامانم چقدر موقع دستمال کشیدن هاش بهم اخطار می داد که دیگه این حرکت رو انجام ندم و من انگاری که نمی شنیدم و دوباره انجام میدادم و گوجه ی خامی که غرق نمک کرده بودم رو گاز میزدم به این فکر می کردم که: کاش منم یه دونه از این ماشین های تایپ که تلگراف های جنگ و خبر فوت و مفقودی فلان سرباز فداکار و شجاع رو باهاش تو انیمه ی مدفن کرم های شب تاب، می نوشتن و ارسال می کردن داشتم. از همین ماشین های تایپی که گاهی باهاش خبر رسیدن یک ارث کلان از عمه ژانت میومد مثلا برای دختر مو بوری که حوصله اش از فقر سر رفته و برای خلاصی موقت از فقر موهاش رو که شبیه به یک آبشار طلایی بوده رو فروخته. یا از همون مدل ماشین تایپ که تناردیه های بدجنس برای مادر زیبای کوزت تلگراف میفرستادن که کوزت لباس نداره و اگه براش پول نفرسته مجبورن کوزت رو بیرون کنن و اون که دیگه از کار افتاده بود، مجبور شد دندون های جلوی خودش رو که موقع خندیدن شبیه به یک ردیف مروارید می درخشید به اون مرد طماع که مدت زیادی بود روی لبخند اون حساب باز کرده بود، بفروشه. و کاش این پول ها لباس میشد برای کوزت! ولی عروسک و لباس های زیبا می شد برای دختر های تناردیه ها.. بگذریم! نمی خواستم از بینوایان براتون بنویسم یا از انیمه ای که تو بچگی دیدم و تا مدت ها ناآرومیِ گِسی رو تو روحم در جریان انداخته بود. من عاشق رقص ریتمیک انگشت ها روی دکمه های برجسته و مُهر مانند ماشین تایپم . حرف به حرف کوبش روی صفحه ی سفید کاغذ و خلق کلمه، جمله، نوشته و احساسی که نگاه تو رو تا اینجای نوشته امتداد داده :) اولین بار که یک ماشین تایپ رو از نزدیک دیدم تو یک کافه بود! روی یه میز کنار میز مشتری ها به دیوار تکیه زده بود و کلی خِنزل پِنزل دیگه هم کنارش چیده بودن و خطوط پررنگ اصالت اون رو زخمیِ این شلوغی کرده بودن. بیشتر از مهمون هایی که دور میز بودن و رفقای دوران مدرسه ای من بودن که تا دهه سوم زندگی همراهیم کرده بودن، اون ماشین نگاهم رو به سمت خودش می کشید. نقره ای با یک بدنه قرمز خوشرنگ.. که حتما تعمیر و بازسازی شده بود اگرنه این همه نو بودن و برق زدن ازش بعید بود. طوری نگاهم روش قفل شده بود که پنداری نگاهِ یک مرد دارا و مشتاق، جذب زیبایی و سادگی و اصالتِ زنانگی یک زنِ 35 ساله با موهای قهوه ای مجعد و لب های سرخ تو یک مهمونی شلوغ شده باشه.
موقعی که هزینه میز کافه رو پرداخت کردیم و از کنار ماشین تایپ چند قدم دور شدم و با خودم گفتم: دیگه شاید موقعیتش پیش نیاد! برگشتم و فقط برای این که صدای تَق تَق اش رو بشنوم و منم جنبشی به اون نظم فلزی داده باشم، از سر ذوق حرف به حرف تایپ کردم: [سلام خوبی] و بعد چنان تحت تاثیر قرار گرفتم که بدون این که بفهمم یک قسمت از یک ردیف حروف پشت سر هم رو از ردیف وسط تایپ کردم و بعد برای خلق بی نظمی و کلافه کردن یکنواختی، یکی از ردیف بالا یکی از ردیف پایین و دوباره ادامه اون قسمت از ردیف وسط و صدای دوستام که با حالت این که ( زهره چه اتفاقی برات افتاده و همه دارن نگاه مون میکنن و بیا بریم ما داریم میریم) به خودم اومدم و در حالی که رشته ای از ماشین تایپ به دلم وصل مونده بود ازش فاصله گرفتم.
گاهی برای تلطیف دلتنگی برای اون ماشین تایپ، پست های وبلاگ رو براتون با لپ تاپ یا همین رایانه همراه می نویسم. مثل همین الان. و عجیب این که صدای تایپ آرومم میکنه ولی وقتی نگاهم میفته به کیبورد و میبینم و دکمه ها با فاصله ی کم و خروش کمتری و در حالی که توسط پوشش نقره ای کیبورد تا نزدیک ترین محیط خودشون احاطه شدن، دلم برای اون دکمه های آزادِ ماشین تایپ که بین شون خالی بود و میشد انگشت آدم سُر بخوره و بره تو فاصله اون دکمه ها تنگ میشه.
چاره ای نیست. وقتی در نهایت این نوشته تایپ میشه و هدف همینه، ما به لذت کمتر قانع می مونیم! :)
تـــــمام.