از درونم شعلهای از آب بر میخیزد،
میتپد بر تن تمام گدازههای جهنمی!
آن طراوت، آن آب روشن
چه ناگهان میمیرد،
میمیرد و از سینهی زمین ور میآید،
میخیسد در تن ابری و میریزد از آغوشش،
میریزد بر نشیب چمنی بی نصیب از درخت و گلی!
آرام میگیرد، فرو میرود در خاک.
تن علفی هرزه را جان میدهد، که در خزان تسلیمِ مرگی زرد و فنایی ضعیف میشود،
ناداده هیچ مهری از جنسِ خنکا، به تن هیچ تنومند درخت پر سایه و سنگین از ثمری..
چه بیرنگ و به ناگاه میمیرد آن شعلهی آبی روشن!
🖋🍁 ۱۴۰۲/۸/۱۴