احساس همدردی..
این روز ها واقعا خیلی بهم فشار اورده، فیلم ها و عکس هایی که از غزه میاد روزی یکی دو ساعت راحت گریه ام رو درمیاره. از طرفی فکر رفیق قشنگم که گیر کرده تو چالهی انتخاب اشتباه داره رندهام میکنه.
دو روز پیش صبح تا ظهر بیمارستان کامکار بودم، بعد هم ساعت ۲ و نیم تا ۵ کلاس پزشکی قانونی بود که وقتی رسیدم خونه از پنج گذشته بود.
لباسام رو دراوردم و صورتم رو شستم، دیروزش بود که به خاطر گاستروانتریت سگی که کرده بوده از یک و نیم شب تا ۷ صبح درد کشیدم و ۶ بار با هر گونه بلعی حتی آب ولرم یا قرص محتویات معده ام بر میگشت. زیر سرم و آمپول خودم رو ساخته بودم و داشتم فکر میکردم به خاطر بی خوابی هایی که کشیدم امروز راس ساعت ۸ شب میخوابم.
کش رو از بین موهام دراوردم و دستم رو کشیدم بین موهام.. احساس میکردم از خستگی زیاد ساقه و ریشهی موهام درد میکنه و واقعا هم میکرد. بدنم داغ و کوفته بود و اصلا نمیخواستم جای گرمی استراحت کنم، لباس ها و وسایلی که روی تختم ولو شده بود از روش زدم کنار و خنکی ای که دستام حس کردن خیالم رو راحت کرد که الان تشک تختم بهترین جا برای خوابه..
گوشی رو سه متر از خودم دورتر گذاشتم روی میز مطالعه، نشستم روی تخت، پاهام رو کشیدم و آرنجم رو تا کردم تا وزنم رو آروم آروم بندازم رو تخت، تا اومدم سرم رو بذارم روی بالشت گوشی زنگ خورد. ساعت یه ربع به ۶ بود، با خستگی رفتم سمت گوشی دیدم دوستمه! خانم .... ! (اسمش رو نمیگم و به جاش یه اسم الکی براش میذاریم مثلا مریم)
با اینکه خسته بودم همهی ته موندهی انرژیم رو ریختم تو صدام و جواب دادم: سلاااامممم..
- سلام زهره خوبی؟ کجایی؟
- خونهام. از صبح بیمارستان بودم و الان نیم ساعته رسیدم خونه. جانم؟
- عه پس هیچی! من بیرون بودم با ماشین میخواستم بیام دنبالت ببینم اگه وقت داری با هم حرف بزنیم که خب تو با این شرایطت استراحت کن.
- نه من انرژی دارم هنوز! کجایی؟ (خدا خواست من این جمله رو بگم اگرنه انرژی کجا بود ولی عجیب اینکه بعد شنیدن جمله بعدش طوری حس نگرانی بهم القا شد که تمام خستگیم از یادم رفت)
- زهره میدون مفتح ام. حالم خوب نیست.. [صدای گریه] تو این شرایط فقط میتونم با تو حرف بزنم.
- مریم چی شده؟! بیا دنبالم. فقط من نماز مغرب و عشام رو بخونم.
- باشه تا من برسم طول میکشه.. بخون تا بیام.
نماز خوندم و رفتم پایین تو کوچه منتظرش. دلم شور میزد و مطمئن بودم اتفاق خیلی بدی افتاده. دائم صفحه گوشی رو چک میکردم و ساعت رو نگاه میکردم، دیر نیومده بود ولی من زود اومده بودم پایین و ساعت کش میومد و حس میکردم مدت طولانی ای گذشته تا اینکه رسید.
گوشی رو گذاشتم تو کیفم و سوار ماشین شدم و بغلش کردم..
بعد از بغل هم دراومدیم و گفت کجا بریم؟ گفتم این پارک ته کوچهی ما خوبه.. میخواستم برسیم یه جایی که زودتر حرف بزنه.
دیدم لباش رو ژل زده و یکم با گفتن جمله های جووون چه پلنگی شدی و .. سر به سرش گذاشتم. پارک خلوت خلوت بود. نشستیم یه جا روی یه لبهی سنگی نزدیک وسایل ورزشی و گفتم: مریم.. چی شده؟
و خب لحظاتی بعد فوران آتش فشان خاموش دلشکستگی و هوار خردههای غرور و جاری شدن اشک..
انگار تمام انرژی و حواسش رو بخواد بریزه تو تارهای صوتیش ولی اشک ریختن هاش اجازه نده.. بریده بریده گفت: زهره زندگیم داره از هم میپاشه.
- چرا اینطور فکر میکنی؟
گفت: یادته بهت گفتم چند وقت پیش بهم گفت قبل از ازدواج با من ۷ سال با یکی دوست بوده؟ هر روز مشت مشت قرص اعصاب میخوره، تازگیا فهمیدم مشروب هم میخوره. یه رکعت نماز به کمرش نمیزنه... همش ذهنش درگیر اون دخترهاس. تا اینکه دیدم دختره چند روز پیش بهش پیام داده: زنت رو طلاق بده بیا برگردیم به هم.
وجدانم از شنیدن این جمله یخ زد و بعد شروع کرد تا آخر به زبانه کشیدن.. مگه میشه کسی اینقدر پست باشه که بخواد زندگی یکی رو به هم بزنه اونم وقتی مدت هاست گورش رو از زندگی طرف گم کرده؟ چرا؟! فکر قربانی شدن یه دختر بی گناه رو وسط این زندگی نکرده؟
میگفت: زهره با خانواده ام محبت آمیز رفتار نمیکنه.. با خودم سرده. دعوامون میشه، دعواهای بد.. میگه: جدا بشیم. زهره اون خودش اومد خاستگاری من.. به زور که نبود. چرا من؟! منی که یه پسر تو زندگیم راه ندادم با این که میشد و زیاد بودن..
این حرفایی بود که خودم هم یه وقتی میزدم و شنیدن و درکش برام عجیب نبود، موقع حرف زدن مریم، هردو گریه میکردیم.. نگاهم افتاد به دو تا پسر حدودا ۱۸ ساله. یکی شون نشست نزدیک ما، یکی شون رفت طرف یه دختر که روی دوچرخه ثابت نشسته بود و براش یه سیگار روشن کرد داد دستش و یه لاس ریز زدن و پسره اومد نشست کنار رفیقش. دختره که هیچ رفتاریش به یه دختر نجیب و لوند نمیخورد سیگار رو بین دستاش نگه داشت و روی دوچرخهای که به هیچ مسیری نمیرسید شروع کرد تند تند رکاب زدن. پسره هیز نگاهش میکرد و دود سیگار رو میداد بیرون.. تعفن برانگیز بود! سیگار حین ورزش.
با صدای مریم به خودم اومدم: زهره چکار کنم؟ میخوام جدا بشم.
گفتم: مریم آلارم های رابطهات به صدا دراومده ولی فکر جدایی نباش. جدایی برای یه گام بعدتره، نه الان. الان مهمترین کاری که باید بکنی اینه که بری پیش مشاورهی خودت.. کمکی که اون بهت میتونه بکنه من نمیتونم. بعد هم سعی کردم آرومش کنم و بهش دلداری بدم.. کاری که هر زنی تو شرایط سخت دوستش داره! دلداری دادن، دلداری دیدن.. :) و خب این برای زن ها از راه حل دادن مهمتره. ما خیلی وقتا اصلا راه حل نمیخوایم!
آروم شد و از هم خداحافظی گرمی کردیم. اومدم خونه تا صبح تو بیقراری فکر و خیال سوختم، قرآن دستم بود و نمیدونستم چند صفحه خوندم تا اینکه خوابم برد.
از ته دل براش دعا کردم شرایط سختی که من تجربه کردم اون تجربه نکنه. سه روز تمام فکر و خیالم شده بود تا این که بهش زنگ زدم که چکار کرده؟ و گفت که رفته پیش مشاوره یه سری راهکارها بهش داده و گفته که ۴٪ امید هست.. گفت زهره میخوام این ۴٪ امید رو بسازم. و من یاد روزی افتادم که مشاوره به منم همین رو گفت و بهش گفتم: من این ۴٪ امید رو میسازم و میکنمش یه زندگی.. و لبخند بی رمق مشاور نشست روی لبهاش و با دلسوزی گفت: امیدوارم موفق بشی دخترم. و نشدم :)
الحمدالله، بگذریم..
منم برای مریم دعا کردم منتهی نه از دلسوزی، گفتم: امیدوارم موفق بشی مریم و حال دلت رو خوب ببینم.. و همچنان امید دارم که همینطور میشه!
بیاید برای همهی زندگیا دعا کنیم.. اینکه زندگی شون خوب بمونه و قشنگ تر و مهربون تر بگذره.
برای بچههای غزه هم همینطور💔💕