
یه دارو مصرف کردم از عوارضش تهوع و استفراغ بود. از سحر تا ظهر عذاب کشیدم. موقع رفتن به بیمارستان پشت فرمون چند بار میخواستم بزنم کنار ولی تا به بیمارستان برسم دووم اوردم. تمام طول جلسه مورنینگ ریپورت رو بیرون سالن قدم میزدم. روی صندلی های انتظار سالن خودم رو منقبض کرده بودم و منتظر بودم این حالت تهوع شدید کوفتی زودتر تموم بشه و نشد. دیدم دیگه نمیتونم. رفتم پیش منشی درمانگاه و برخلاف همیشه که باهاش گرم سلام و علیک میکردم بیحوصله پرسیدم: آقای فلانی امروز پزشک عمومی تو درمانگاه هست؟ تا حالم رو دید گفت آره. چت شده؟
_هیچی. یه دارو میخوام.
رفتم تو اتاق پزشک. سلام کردم و گفتم: برام یه ضد تهوع چیزی مینویسی آقای دکتر؟🥺😔 حالم خیلی بده.. ازم پرسید: چم شده.. براش توضیح دادم. تو دلم میگفتم: الان این بنده خدا میگه این چند وقت چقدر این دختر به بهونههای مختلف پیش من اومده. یه آه بلند کشیدم و گفتم اینا فقط توهمات ذهن منه. رفتم داروخونه و نسخه رو دادم.
_ همین یه قلم دارو؟
دستام رو به زور تکیه دادم بودم روی پیشخوانش و گفتم: آره همین یه دونه. کارت کشیدم و یه نگاهی به سرنگ و آمپول تو پاکت کردم و روش رو خوندم. متوکلوپرامید! که بچهها گاهی برای مزه پروندن بهش میگفتن: متوکل و پُر امید! با خودم گفتم کاش این دارو هم واقعا بود.. رفتم طبقه دوم درمانگاه. تو کتابخونه به خانم م. گفتم: این آمپول رو کجا بزنم؟ که بچهها منو دیدن و گفتن چرا اینقدر حالم بده.. بهشون گفتم و میگفتن: زهره ما بیایم برات بزنیم؟ گفتم: شما کیس تمرینی میخواید. نه خودم میزنم!😁 منتظر بودم ببینم خانم م. کجا رو پیشنهاد میده؟ بهش گفتم: چند لحظه کارم بیشتر طول نمیکشه. تو مخزن هم میتونم. اونم گفت: نه اونجا راحت نیست. اتاق مسئول آموزش رو باز کرد و گفت اینجا خوبه. صندلیش تخت هم میشه. صندلی رو برام باز کرد و کلید رو از طرف بیرون گذاشت سمت داخل و بهم گفت در رو ببند و رفت. رفتم تو اتاق و در رو قفل کردم و کارم رو انجام دادم. احساس تنهایی و درد روحی زیادی میکردم که فقط به خاطر اینکه دارو عوارض داده و معده درد و تهوع شدید سگی دارم، نبود! یا به خاطر اینکه خودم برای خودم این آمپول رو تزریق کردم. احساس تنهایی زهرماری که تو اون موقعیت فرصت پیدا کرد و مثل مُشت کوبیده شد به صورتم.
بماند که این تراژدی با اون آمپول فقط ۴۰ دقیقه رهام کرد و بعد شدیدتر از سر گرفته شد. دیگه نتونستم بیمارستان بمونم، اومدم خونه و روزهام رو باز کردم. یه شیرچایی دارچینی خوردم و یکم نون سنگک سفت. فکر خوردن پختنی یا چیزهای دیگه عذابم میداد. این خوردن ها همان و ۱۰_۲۰ دقیقه تو سرویس بهداشتی اسیر شدن همانا. ولی بعد از این که معدهام خالی شد حالم خیلی بهتر شد. ولی معده درد همچنان اذیتم میکرد. انگار معدهام از داخل بدنم رو گاز میگرفت و میخواست بیاد بیرون. بابام یکم گوشتآبه برام درست کرد و چند تا قاشقش رو خوردم. میگفت: وقتی این داروها بهت نمیسازه چرا میخوری؟ زنگ زد به مامانم و بهش گفت زودتر بیاد. میدونین من به چی فکر میکردم؟ به اون مریض سرطانی تو بخش اورژانس که ۸ ساعت به خاطر عوارض داروهاش حالت تهوع داشت و اوق میزد و من هم از اوق زدن های اون حالم بد شده بود و کلافه شده بودم. تازه فهمیدم چی میکشید...
نفهمیدم کی خوابم برد که مامانم اومد و برام یکم گوشت کباب کرد و یکم هم محبت بهم مبذول داشت و به لطف حضور و مهر مادرانهاش، خدا شفام داد. واقعا روز بدی بود. این که یه روز کوتاه بود و گذشت..
ولی خدا جون به حق صاحب این ماه و برکت و رزقی که تو این ماه به بندههات لطف میکنی، همهی مریضها رو لباس عافیت و سلامتی بپوشان. بخصوص بچههای مظلوم غزه رو❤ همین!