1) چند شب پیش دل و دماغ زندگی از وجودم رفته بود. بلند شدم گفتم عیب نداره! باید پیش رفت. زور زورکی خودم رو میندازم رو مدار زندگی. بلند شدم و رفتم کارهای بیرونی عقب موندهام رو انجام بدم. کاور گوشی رو عوض کنم، گوشی قبلی رو تعمیر کنم و ... . نزدیک مرکز خرید و تعمیرات گوشی یه طرفی ماشین رو پارک کردم و مثل انسانهای متمدن تصمیم گرفتم برای رد شدن از خیابون از پل استفاده کنم. [مدیونید فکر کنین چون آسانسور داشت چنین تصمیمی گرفتم!] اون بالا یادم اومد آخرین بار با شادی از این جا رد شدم! و دقیقا روی همین پل بود که دو تایی میخوندیم: یک نفس ای پیک سحری.. بر سر کویش کن گذری! گو که ز هجرش به فغاااانم به فغااااانم.. ای که به عشقت زنده منم، گفتی از عشقت دم مزنم.. من نتوانم... نتواااانم!
اون بالا یهو غمباد گرفتم. همینطور ایستادم و چند دقیقه شهر و ماشینهای عبوری رو نگاه میکردم. چقدر ایستادن اون بالا با سنگینی اون میزان دلتنگی سخت بود. داشتم نگاه میکردم که توجهام جلب شد به این نوشته روی ستون پل! یه متن شیطنت آمیز و مهربونه شاید.. لبخند زدم و گوشی رو دراودم با عشق ازش عکس گرفتم.
با خودم گفتم: کسی چه میدونه. شاید حال خودش هم بد بوده و اینجا ایستاده و نیاز داشته کسی همین جمله رو بهش بگه!

***
2) اینقدر روحم تسلیم محبت پذیری از جانب بقیه نشده که شبیه انسانهای خالی از تعاملات اجتماعی شدم. انگار تو واکنش دادن به خوبیهای بقیه کند شدم. ولی خب... از این که فلانی لطف داره و وسط کشیکهام با خوراکیهای خوشمزه خوشحالم میکنه قدردانشم. البته که هیچ محبتی نمیتونم در پاسخ این محبتهاش داشته باشم چون احساسی به این فرد گرامی ندارم ولی ازش تشکر میکنم.
البته فکر نکنید من کلا سیستمم خراب شده نه، چون هیچ آیندهای رو در کنارش نمیتونم ببینم فلذا ازم برنمیاد که براش مشتعل شم🙄😬 Ewww
ولی خب لوفهای کافه ساعدینیا واااقعااااا ۱۰/۱۰💘💝💖💗💞💕💓

ناخنهای قشنگم رو هم به خاطر این که بعضی مریضها معاینه مقعدی میخوان و پیش میاد که انگشت کنیم تو سوراخ مقعدشون[همون TR] فلذا برای بهداشت از ته گرفتمشون.
خخخخ یه پسر ۲۶ ساله الکلی که انتهای مریاش در اثر همین مصرف الکل و استرس زخم شده بود و با خونریزی اومده بود باید TR میکردیم، رزیدنت به من گفت برو رضایت معاینهاش رو بگیر. تا براش توضیح دادم گفت: نه خانم بروووو ولموووون کن.
بعدا که حالش بهتر بود و با اون موهای فرفری و دستهای کامل تتو شدهاش باهام مهربون حرف میزد بهش گفتم: نذاشتی معاینهات کنیم.
گفت: خانم شما میخواستی من رو انگشت کنی😐
- من نه! بهتون که گفتم همکار آقا این کارو میکنه.😐😂
طفلک نشنیده بوده.. فکر کرده خودم میخوام معاینهاش کنم نذاشته! بماند که روز اول نامهربون و بی اعصاب بود و از اونجایی که اعتیاد به الکل داشت تا زمانی که روانپزشک برای التیام اعتیادش به الکل دارو نداده بود کلا اخلاق نداشت و بعدش در حد فدات بشم و مراقبت کن مهربون شد :/
بگذریم بریم بعدی!
3) یه تهچین گوشت درست کردم برای اهل و عیال که نگممم براتون..

حیف اهل و عیال رحم ندارن و تا من میام فوتوگرافی کنم ترتیب غذا رو میدن :') عکس پایینی رو به زور گرفتم تا یکم محتویات داخلش پیدا بود ولی خب بازم حق مطلبش رو ادا نکرد.
گفتم: من سه ساعت پای گاز بودم اینقدر زحمت کشیدم دو دقیقه دندون رو جیگر میذاشتین یه عکس خوب بگیرم.
حالا با همین عکس نصفه و نیمه از من بپذیرید که خیلی خیلی خوشمزه و دلبر شده بود و درود به هنر آشپزیم!😅😌💕