
یاد نوجوانی کردم.
نمیدونم اون حجم از علاقه به این زیورآلات بدل و عجیب از کجا میومد.
حقیقتش این رو ۱۶ سالم بود خریدم! ده سال پیش...
کم کم دارم تبدیل به همین عروسک رباتی میشم! ظاهر کیوت و سرد. درون خالی و آهنی با جای خالیای از یه قلب کوچیک :)
حقیقتش اصلا اینا یادم نبودن. پسرِ خواهرم رفت سر کمدم و چیزایی رو کشف کرد که پاک از ذهن خودم رفته بود.
- خاله این چیه؟!
- لاک پشت خاله.. این رو هم ده سال پیش خریدم و قبلا انگشتر بود و الان خراب شده دیگه..

- این چیه؟!
- این رو دوستم برام خرید. ۹ سال پیش.
بازش کردم و داشتم عکس میگرفتم و محو تماشای ساعتی که سالهاست رو ۴:۱۰ خواب مونده، بودم که یهو گفت: وای خاله این ساعته؟! باز میشه!
دستش رو آورد و جلو ساعت رو ازم گرفت.
نمیدونم چرا اینا رو نوشتم. نه هدفی.. نه حس خاصی :) شبیه قصهیِ زندگی کردنم!