
خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
سایه دولت همه ارزانی نودولتان
من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن :)))
•| جناب شهریار

خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
سایه دولت همه ارزانی نودولتان
من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن :)))
•| جناب شهریار
آقای افشاری روبروم بود، کیفم رو گذاشته بودم روی صندلی کنارم و داشتم بهش میگفتم که چی از این زندگی میخوام. تقریبا رسیده بودم به اونجایی که گره عاطفیم کور میشه که صفحه گوشیم روشن شد و دیدم شادی داره میزنه. صفحه گوشی رو که روی صندلی بود رو برگردوندم تا حواسم پرت نشه.
- دلم بچه میخواد. گاهی فکر میکنم شاید اگه با یه بچه از زندگی قبلیم میومدم بیرون حالم بهتر بود؟
- [خندید] تو هنوز خیلی فرصت داری.. این نشون میده تکامل احساسی پیدا کردی. (فکر میکنم همچین چیزی گفت یا شاید یه ترکیب کلمهی بهتر که تو ذهنم نیست)
درمورد دکتر میم. باهاش حرف زدم.
بهم گفت: به ۳۵ سال سابقه مشاورهی من اعتماد کن. به محض این که این مرد تنِ تو رو لمس کنه در خوشبینانهترین حالت ۶۰ تا ۸۰٪ تمایلش فروکش میکنه. بهش قاطع حرفات رو بزن.
- دکتر! من این همه سال پاک زندگی نکردم که اینطوری ببازم.. از این که بهش گفتم: درموردش فکر میکنم و قاطع نتونستم این بار بهش بگم نه عذاب وجدان دارم.
- اتفاقا تو شجاع بودی که تا الان دربرابر چنین آدمی مقاومت کردی! مردی که تا الان از کسی 'نه' نشنیده و چیزی که تو رو براش جذاب کرده همین سرسخت بودنته.
- بهش چطور بگم نه؟ جمله جمله یادم میدین؟
دکتر میگفت و من تو یادداشت های گوشیم مینوشتم.
بهش گفتم: خیلی اصرار میکنه یه بار هم رو ملاقات کنیم.
- اگه تو یه مکان خصوصی باهاش قرار بذاری مطلقا نمیتونی دربرابرش مقاومت کنی. از طرفی! تو ۲۶ سالته. آینده خوبی داری و برای دخترهایی که مشغول تحصیلات دانشگاهی بودن سن شروع ازدواج ۲۴_۲۵ ساله. تو شرایط مالی سخت هم نیستی که بخوای خودت رو از این راه تامین کنی. یا این که دو تا بچه داشته باشی و شرایطت برای ازدواج پیچیده باشه. ۴۰ سالت هم نیست که برای تنها نگذروندن، تن به چنین رابطهای بدی!
شب زنگ زد دکتر میم. و جوابش رو ندادم. صحبت های آقای افشاری یادم رفت و جملات خودم رو براش نوشتم:

راحت شدم.
میدونین دوست داشتنی در کار نیست. اگه بود به جای ادامه دادن این جملات کلیشه تغییر موضع میداد.
در برابر این حرفها انتظار ندارم زندگی به افتخارم ایستاده دست بزنه یا کسی بهم باریکلا بگه. ناراحت هم نمیشم اگه کسی بهم بگه: عرضه بازی راه انداختن نداشتی!
وجدانم راحت شده ولی حالا میفهمم اون میلی که میتونه تا ته جهنم یه آدم رو بکشونه چقدر قویه.
از شما چه پنهون.. قبل از ارسال این پیامک ها دلم سیگار میخواست. یه هندزفری و آهنگ که ته قلبم رو تیشه بزنه و هرچی احساسه از چشمام سرازیر کنه.
میل به سیگار رو به حرمت سلامتیم، ورزشهایی که کردم و درسهایی که خوندم بیخیال شدم و هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و مسیر مرکز مشاوره تا خونه رو ۸۶ دقیقه پیاده روی کردم. رسیدم خونه از گرمازدگی و از دست دادن آب بدنم، سردرد شدید گرفتم و بعد از فرستادن این پیامها تا صبح روز بعد یهطوری خوابیدم که انگار مرگ، بالش زیر سرم بود!
قبل خواب مکالمهی آخرم با آقای افشاری رو مرور کردم.
بهم گفت: آدمهایی مثل تو روی زمین، مثل گنجینههایی میمونن که باید قدر دونسته بشن.
تو نسبت به سنات خیلی رشد یافته و پختهای. در عین حال زنانگی و انرژی خودت رو حفظ کردی که نشون میده مادر خوبی داشتی که مسیر رو بهت نشون داده. و پدر خوبی هم!
- اینا رو تعارف که نمیکنین؟
- تو این همه سال مشاوره نه به کسی جملاتی از سر تعارف زدم نه جز حقیقت تا الان چیزی گفتم. :)
حقیقتش با یه حال فوقالعاده مثبت از مرکز زدم بیرون و مطمئنم یکی از اثراتش اون پیاده روی بود.
الان شونههام سبک شده و بعد از مدتها بی دردسر میخوام بخوابم! همین.
شبتون به خیر!
بعد از دو ماه تمرین بالاخره امروز تونستم ۱۸۰ بزنم. 😂😂😂 حقیقتش فکر میکردم برای این اداها دیر جنبیدم😂😂 ولی خب بچهها! انگار واقعنی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازهاس🤪😂😂 یه جوری خوشحالم انگار مدال المپیک اوردم🤣 ۲۶ سالگیاااا.. میگفتم ۷ سالگی نزدم الان هم انجامش ندم. ولی خب خوشحالم.. وسط این همه گره کور، الکی الکی حس خوبی بهم داد!
آدم هزار جور مسئله و مشکل میبینه و مطمئن میشه چیزایی رو پشت سر گذاشته که تو زمان خودش پندارِ از سر گذشتن شون هم به ذهنش نمی رسید!
مشکلات پیچیده تر میشن و تو یاد میگیری خیلی تو چاله شون دست و پا نزنی چون میگذره.. حتی اگه راه حلی نمیبینی!
آرامش داری تو شرایطی که همه چی به هم ریخته. میگی: منم حالم خوب نیست ولی میدونم چون حالم بده دلیل نمیشه این لحظه ی خوبم رو خراب کنم. اگه یه مکالمه ی کوتاه با رفیقته.. اگه بغل کردن بچه ی خواهرته، اگه جواب مثبت دادن به مامانت برای دم کردن یه چاییه..
دیگه نباید خوشی های کوچیک رو موقع غرق شدن ها بیخیال شد.. شاید کشتی لنگر انداختهی باشکوهی برای نجاتت نباشن. ولی تخته چوبی که روی آب نگهت داره.. چرا :)
آدم یه وقتایی خودش و یه وقتایی شرایط دور و برش به هم میریزه ولی خب بزرگسالی اینطوریه که مینویسیش تو سررسیدت و قلمت رو میذاری رو میز و یه چایی میذاری تا دم بکشه و میری دراز میکشی و متکا رو زیر سرت مرتب میکنی و و منتظر میمونی تا چاییت دم بکشه و دوتایی با مادرت با هم چای بخورین.
بگذریم..
نشد آهنگ رو اپلود کنم ولی قشنگه.. لینک دانلودش رو میذارم دوست داشتین شما هم بشنوین: اینجا
حقیقتش دیگه قصد ندارم از شجاعت خودم تو نه گفتن به فلانی اینجا دیکته کنم.
فقط این که اون سایهی خاکستری و سنگین از حضور دکتر میم. که فکر میکردم از پس سرم کنار رفته درست وقتی که حالم خوب شد دوباره برگشته.
این چند وقت دکتر میم. که خاطره رفتارش رو براتون گفته بودم سه بار پیام داد و منم بیجواب گذاشتمش.
تا این که امروز دیدم یه شماره دو بار زنگ زده. زنگ زدم اشغال بود و گوشی رو بی صدا کردم و رفتم باشگاه. برگشتم دیدم دو بار زنگ زده و داشتم فکر میکردم این کی میتونه باشه؟ که دوباره زنگ زد و جواب دادم.
صداش پیچید تو گوشی و دوباره انگار چیزی روی دلم سنگینی کرد.
- چرا زنگ میزنم جواب نمیدی؟ پیام میدم چیزی نمیگی؟
- تو مکالمهی آخر حرفامون به نتیجه رسید و فکر نمیکردم نیاز باشه جواب پیامی رو بدم.
- من گفتم این مدت تو فکراتو میکنی و تصمیم درست میگیری!
- من تو این مدت حتی به شما فکر نکردم.
- کسی تو زندگیته؟! با کسی رفیقی؟
مدت طولانیای صبر کردم طوری که به جوابم شک کنه:
- نه کسی نیست ولی..
دوباره شروع کرد از خودش گفتن.. میگفت: کمکت میکنم با هم رشد کنيم، هواتو میگیرم. معنوی مادی همه جوره (این بار خیلی رو مسئله مادی مانور نداد چون دفعه قبل جوابش رو محکم دادم که فکر نکنه چنین چیزی برای آره یا نه گفتن به اون روی من اثر میذاره) بهم میگفت: مگه من چیزی کم دارم؟ من هنوز اون عکس سه نفرهات رو دارم و نگاه میکنم. من از تو وایب خوبی میگیرم اگرنه که تو میدونی من چقدر معروفم..
پریدم تو حرفاش که: اینا فقط از طرف شماست و مربوط به خودتونه. فقط داری خودت رو میبینی و میخوای تصمیم بگیری. ۵۰٪ درصد مسئله منم که نمیتونم کنار بیام.
من نمیدونم این مرد واقعا دونژوانه؟ واقعا عاشقه؟ تقریبا ۶ ماه از آخرین صحبت ما گذشته. نمیدونم چرا دست نمیکشه.
کاش تموم میشد تمام این ماجرا ها..
بهش گفتم: بذار فکرام رو بکنم. الان از باشگاه اومدم و خستهام. میخوام استراحت کنم. حقیقتش اگه پشت گوشی بهش میگفتم نه، میخواست دوباره از نو کلی حرف بزنه. الانم پیام داده بیداری؟ نه من بیدار نیستم. من برای تو بیدار نیستم و پیام کوفتی تو رو هم دیدم و بازم بی جواب گذاشتمت.
دیگه نمیدونم چکار کنم.. واقعا نمیدونم.
مثل یه هشتپای اقیانوس میمونه که از گرفتاریش تا میام رها شم دوباره میخزه تو زندگیم.
بلاکش کنم از یه جای دیگه با یه خط دیگه سبز میشه. حضوری سرو کلهاش سبز میشه.. قطع نمیشه. تموم نمیشه!
چکار میشه کرد؟
اینجا قبلا درموردش نوشتم. کلیک
فردا امتحان دارم و از ۱۳ تا جزوه فقط دوتاش رو خوندم.
بدتر از اون بعد از دوسال دوری از دانشگاه باید تا اونجا برم و تازه امتحانش رو هم با سال پایینیها بدم. چرا؟ چون تو انتخاب واحد نیم سال اول برش نداشتم. چرا بر نداشتم؟ چون نمیدونستم باید برش دارم.🙂↕️
بگذریم..
همین چند دقیقه پیش یه تماس ضروری با دوستم پیش اومد.
حرفهای اصلی رو که زدیم چون موضوع صحبتهامون درمورد ناراحتی یکی از بچهها واسه گروهبندی ها بود، کم کم بحث از ابراز عدم ناراحتی از نحوه گروهبندی رسید به حلالیت بین خودمون و این حرفا..
بهم گفت: زهره! بخش جراحی که بودیم اون روز که تو پاور درست کردی و من هنوز بخشی که باید آماده میکردم رو نفرستاده بودم و بهم اونطوری گفتی خیلی ازت ناراحت شدم و به waterwork هم گفتم.
- چطوری؟
- یادم نمیاد عین جملهها رو.. ولی همینطوری اشک تو چشمام جمع شده بود.
منم قبل از این که توجیه کنم یا هرچیزی.. بهش گفتم: عزیزم من اصلا دوست نداشتم ناراحتت کنم و از اعماق قلبم و وجودم ازت عذر میخوام. ازت میخوام واقعا من رو ببخشی.
همین دو جمله! نه توجیه کردم، نه دلیل اوردم. خیلی صریح و صادقانه عذرخواهی کردم. بعضیا همون اول شروع میکنن که نه.. ما قصد نداشتیم و منظورمون فلان بود و ..
وقتی کسی ناراحتیای که شما باعثش شدید رو باهاتون مطرح میکنه تو یکی دو جمله عذرخواهی کنید و بعد صبر کنید تا دوباره حرف بزنه.
- نه عیب نداره دیگه گذشته و همین یه مورد بوده که اونم برای خیلی وقت پیشه!
- مهم نیست برای خیلی وقت پیش بوده یا نه. ولی من وظیفهام این بود عذرخواهی کنم.
و چقدر قشنگتر میشد اگه همون موقع که این صحبتها ناراحتت کرد، بهم میگفتی و این موضوع این همه وقت تو ذهنت باقی نمیموند. تو آدم خوبی هستی! ولی ممکنه ناراحتیای که از بعضی آدما بهمون دست میده روی رفتارمون باهاشون و قضاوتشون تاثیر بذاره.
چقدر بهتر میشد اگه به جای این که با waterwork مطرح میکردی به خودم هم میگفتی و زودتر از دلت در میآوردم :))
- خب من اون موقع خیلی با تو صمیمی نبودم گفتم شاید ناراحت شی!
- خیالت راحت که اینطور نمیشد. تازه ممکنه یه آدم غریبه تو اتوبوس به تو یه چیزی بگه و ناراحتت کنه. این ربطی به صمیمیت و غریبه بودن نداره. هرکی ناراحتت کرد بهش بگو از رفتارش چه احساسی بهت دست داده.
اینجا دیگه داشتیم کلی تعارف حلالیت و نه تو حلال کن و من حلالت کردم و فلان به هم میگفتیم.😁
بعد که جو تلطیف شد خیلی سوسکی و ریز بهش گفتم چرا اونطور گفتم و واقعا قصدم ناراحت کردنش نبوده.
از اونجایی که پذیرش من رو دیده بود اینجا هم اون به راحتی پذیرفت.
حالا فکر کنید من گارد میگرفتم که ای بابا! من که منظورم این نبود و تو چقدر حساسی و بد برداشت کردی و فلان...
واقعا پذیرفتن اشتباهاتی که ما ناخوداگاه یا آگاهانه انجام میدیم کار سختی نیست. و اگه درمورد دیگران انجامش میدیم (که بهتره سعی کنیم این اتفاق نیفته) حداقل متواضعانه عذرخواهی کنیم و اگه امکان جبران داره حتما جبرانش کنیم.
این یکی از مهمترین تمرینهای پختگی و بلوغه. همین!
صبحتون به خیر!
حالم عالیه به لطف امام رضا(ع) جان..
اصلا همین که چشم باز میکنم و به این فکر میکنم که میتونم ماشین بگیرم و ۵ دقیقه دیگه حرم باشی یعنی صبحام تماماً شده به خیر!
ان شاءالله که روزیتون
من یه انسان بالغم که در ضعیفترین، متلاطمترین و خشماندودترین حالت ممکن خودم هستم.
اجازه ندارم این خشم رو تو روابطم با آدما بروز بدم چون این بیاخلاقی و دور از شعوره. تنها جایی که میتونم یکم سرریزش کنم باشگاه و موقع ضربه زدن به میته. میتِ زبونبسته..!
دقیقا چیزی شبیه به آتشفشان کراکاتوا تو ساعت های پیش از فورانش.
حوصله رانندگی ندارم، حرف زدن با آدمها و دیدنشون تهموندهی انرژیم رو برای گذروندن زندگی میبلعه و صفرم میکنه.
صداهای تلوزیون و موبایل بقیه برام آزارردهنده است.
لامپ ها رو خاموش میکنم و گاهی حنی نور طبیعی وسط روز رو هم برای خونه زیادی تلقی میکنم.
این حالت هیچ اسم فلسفی و قشنگی هم نداره! فقط این رو میدونم که با آغوش باز دارم میرم به سمت افسردگی..!
هیچ واقعهی بیرونی هم مسبب این حالت نیست. فقط به خاطر قرص هاییه که میخورم و هیچ چارهای جز تحمل عوارض شون تا 2 ماه دیگه ندارم.
چند روز پیش تو پارک محلی کوچه قبلی خواهرم بودم و داشتم قدم میزدم. محمد، پسرِ خواهرم رو برده بودم پارک. از حیاط یه خونه ی مشرف به پارک این صدا میومد:
مرد با فریاد و عصبانیت: تو درک نمیکنی؟!! یه کولر پنج تومن که نیست، ۱۵ تومنه!! از کجا بیارم؟
زن: خودت گفتی میخری.. (با صدایی که از زور بلندی و گریه به جیغ رسیده بود)
ناخواسته ولی واضح شنیدم. رد شدم و فکر میکردم کسایی که ساکن چنین خونهای هستن هم میتونن مشکل مالی داشته باشن! پس بقیه مردم چکار میکنن؟ کاش برای همه برسه..
تو محله ی خودمون هم پارکه. پسره سوار موتور بود و انگار تازه دختری که همراهش بود رو اونجا پیاده کرده بود و در حالی که سوار موتورش در حال حرکت بود سرش رو برگردوند رو به عقب و خطاب به دختری که پیاده بود: دوستت دارماااا!
و از اون دختر جواب شنید: منم دوستت دارم!
بعد هر دو لبخند زدن و پسر یه گاز به موتورش داد و با خوشحالی رفت.
همین!