
دیشب مراسم دعای کمیل رفتم جمکران، مراسم چون از شبکهی قرآن پخش زنده داشت، هم شروعش طول کشید هم اجراش و هم پایانش. منم بعد از مراسم حسابی قندم افتاده بود و از شدت گرسنگی چیزهایی دیدم که به طور معمولی به چشمم نمیومد مثلا برای اولین بار مغازه اشترودل فروشی رو بیرون جمکران و کنار درب ورودیش دیدم و سعی کردم طوری که تو راه رفتنم معلوم نشه چقدر گرسنهام برم طرف مغازه و یه اشترودل بخرم و بزنم بر بدن، وارد مغازه شدم و یه پسر حدودا ۲۷ یا ۲۸ ساله با یه پیرمرد افغانستانی اومد تو مغازه؛پسر یه ظاهر مذهبی و مرتب داشت و یه انگشتر نگین دار که بچه مثبتا هم میندازن دستش بود (آره خدا قبول کنه اسکن کردمش) ، پیرمرد رو نگاه کردم، کفش های کتونی پاره و ساییده شده، شلوار و کاپشن خاکی و رنگ و رو رفته و دستش هم یه پاکت بود که توش مقوا و زبالههای بازیافتی بود، یه کلاه بافت سیاه هم روی سرش بود و چهرهاش به شدت تکیده و پیر مینمود. به نظر این دو نفر با هم مرتبط نمیومدن! پسره دم در مغازه ایستاد و بهش تعارف زد بره داخل، "بفرمایید حاجی، شما بفرمایید" پیرمرد اومد تو و سرگردون به یخچال ساندویچهای اشترودل نگاه کرد و انگار که چیزی ازشون نفهمه و ندونه چی هستن، مایوسانه ازشون رو برگردوند و رفت طرف کیک و بیسکوییت ها.. بهش حق میدادم چون خودمم هرچی روی بستهبندی اشترودل ها رو نگاه میکردم که ببینم روش چی نوشته و با چه طعمیه ولی چیزی به چشمم نمیخورد و آخرسر مغازهدار با این راهنمایی که هر طعمی، پاکتش چه رنگیه به دادم رسید! پسره به پیرمرده گفت: حاجی هرچی میخوای بردار. پیرمرد هم طبقات چیدمان شده از کیک و بیسکوییت های مختلف رو برانداز کرد و دو تا کیک بسته بندی شدهی کوچیک برداشت و بعد رو به مغازهدار با لهجهی افغانی گفت: شما مقوا ندارین؟ صاحب مغازه گفت: نه!
بعد پسره بهش گفت: حاجی تعارف نکن، هرچی میخوای بردار. بعد با نجابت تشکر کرد و گفت: "نه همین کافیه، دستت درد نکنه." و از مغازه بیرون رفت. پسر هم بدون اینکه چیزی خودش بخوره رفت طرف مغازه دار و گفت دو تا از اون کیکها بود، بعد کارتش رو داد و هزینه رو حساب کرد و رفت. منم منتظر بودم تا دو تا اشترودلی که خریدم از فر در بیاد. یدونه خریدم با طعم بندری و یکی هم مرغ و سبزیجات. جالب اینکه من قبل از اینکه این اتفاق بیفته با خودم گفتم دو تا میگیرم اگه یه پاکبان یا کس دیگهای رو تو مسیر دیدم بهش این ساندویچ رو بدم. ولی خب این چیزا هم عمیقا روزی میطلبه! و من واقعا تو مسیرم به کسی برنخوردم. گفتم حتی اگه تو خیابون هم ببینم میزنم کنار و بهش میدم ولی خب کسی رو ندیدم. دروغ نگم دو تا نوجوون از کنارم رد شدن ولی چون سوار دوچرخه بودن و سریع رکاب میزدن تا اومدم به دودلی هام غلبه کنم که آیا به اینا بدم یا نه از دسترسم دور شده بودن. دو تا مرد مسافر هم دیدم که گفتم عب نداره جفت اشترودل ها رو بهشون میدم ولی تا رسیدم نزدیک شون دیدم خودشون دارن دقیقا اشترودل میخورن😄 از اونجایی که خدا گر ز حکمت ببندد دری، وقتی رسیدم خونه مامان و بابام با اینکه شام خورده بودن چون گرم بود ازش استقبال کردن و میل کردن. و خب چی بهتر از احسان به والدین؟ من خودمم که تو ماشین ترتیب اشترودل مرغ و سبزیجات رو داده بودم😅 جدای از این حرفها صحنهی دیشب به نظرم صحنهی قشنگی بود، واقعا قشنگ! اینکه هنوز آدمایی هستن که حواسشون به بقیه هست، دنیا رو با همهی ناملایمتهاش، قشنگتر میکنه.. :) خدا رو شکر که خدا نشونم داد آدمهای خوب هنوز تَه نکشیدن. و خب چی بهتر از این!