شبیه گوسفند ذبح شده دنبال خودم میکشونمش..
از رحم زیاد، باهاش بیرحمم. اگرنه که...
شبیه گوسفند ذبح شده دنبال خودم میکشونمش..
از رحم زیاد، باهاش بیرحمم. اگرنه که...
داروی جالبیه.
ده روز برام نوشته ولی بلافاصله بعد از خوردنش، دچار خوابآلودگی میشم. میخوابم و وقتی بیدار میشم می بینم رگهای خونی تو چشمم پررنگتر و واضح تر شدن و صورتم قرمز و بدنم داغه.
اینقدر چشمام و قرمزیشون برام جالبه که نگاه کردن تو آینه به چشمام بعد از بیدار شدن از خواب واسم تبدیل به یه روتین خوشایند شده🙇♀️
مدتی بود جوش هم نمیزدم و الان از زمان شروع این دارو تک و توک رو گونههام سر در اوردن. اشتهام زیاد شده و پرخاشگرم کرده.
حس میکنم هیولای درونم رو زنده کرده!
طبیعتا دارم از یه داروی هورمونی زنانه حرف میزنم. :)) پس هورمونهای زنانه همیشه هم ناز و لوندمون نمیکنن..
امیدوارم تا بعد از پایان مصرفش، کسی رو نبلعم.
یه وقتایی واقعا شوق و ذوقم برای زندگی رو دوست دارم.
مثل همین پنجشنبهای که گذشت و دلم پر میزد واسه این که یه غذایی آماده کنم.. یه عصرونه! و کسی باشه که از گذروندن اوقات کنار هم لذت ببریم.
خیلی فکر کردم! کارهام رو کردم، خریدها رو انجام دادم و داشتم فکر میکردم به کی زنگ بزنم؟
- هیچ وقت فکر نمیکردم برای پیدا کردن یکی که کنارش وقت بگذرونم و شاد باشم این همه فکر کنم و بگردم.
مخاطبینم رو گشتم و کسی که چنگی به دلم بندازه یا کسی که آمادگی این رو داشته باشه که با یه زنگ به مهمونی دونفرهام درخواست مثبت بده پیدا نکردم.
تا این که! یاد یکی از دوستام که از پزشکی چند بار انصراف داده بود و به زور نگهش داشته بودن افتادم.
میدونستم تازه از یه رابطه اومده بیرون و شاید نیاز به حال خوب داشته باشه.
شمارهاش رو ذخیره نداشتم چون از تابستون اومده بود قم و چند ماهی بود که تو بیمارستان فقط میدیدمش.
شمارهاش رو از تو پیامکهای ارسال شده بینام پیدا کردم و بهش زنگ زدم :) و قبول کرد که بیاد.
منم شروع کردم به آشپزی و تمیز کردن همهجا.
چه کِیفی داره این وقت گذاشتنهای گاهی به گاهی برای بهتر شدن احوالاتت.
اومد و برام یه دسته گل نرگس اورده بود. گذاشتم تو گلدون و از بوی خوبش که تو پذیرایی پیچیده بود حظ میکردیم.
رفتم ناهار رو بیارم اومد کنارم تو آشپزخونه. تهچین رو برگردوندم تو ظرف و بهم گفت:
- چه عطری داره! واقعا خودت درست کردی؟
- دختر ناسلامتی ۲۷ سالمونه😂 به نظرت جز خودم کی میتونه این کار رو کرده باشه؟
- آخه من بلد نیستم!
- فدای سرت! تو نوش جونت کن من دستور پختش رو بهت میگم.

خب هم از دسر راضی بود هم ناهار. خودشم نوشیدنی گرفته بود آورده بود. کلی از این و اون و سرگذشتمون حرف زدیم..
رفتم چایی گل دم کردم و واقعا به طرز دلنشینی همه چی خوب پیش رفت. یه لیوان چای هم ریختم بردم خونه مامان بزرگ و دوستمم باهام اومد.
کلی با مادربزرگم حرف زد و مادربزرگم پرسید:
- زهره؟ دوستت همکارته؟
- آره ننجون.
روش رو برگردوند طرف رفیقم پرسید: شما شوهر هم داری؟
- نه حاج خانوم!
- ان شاءالله به حق امام حسین هردوتون خوشبخت شین
مادربزرگم هم که دید رفیقم خانم دکتره، بلند شد براش پستههایی که برای کسی نمیآورد، آورد به علاوه ی سوهان و ... حسابی تحویلش گرفت :)
کلی هم گفتن و خندیدن و از خونه مادربزرگم که برمیگشتیم دوستم گفت: زهره چه مادربزرگ بامحبتی داشتی!
- تو مادربزرگ نداری؟
- نه..
بعد هم رفتیم خونه خودمون و باقی روز رو گذروندیم.
حرف زدیم، عکس گرفتیم، آرایش کردیم..
آخرش هم با پخش تلوزیون چند تا آهنگ پلی کردم و از قضا سلیقهی آهنگیمون یکی بود.😄 یه جا بهش گفتم: اون آهنگه هست که میگه: گفتی میخوام رو ابرا همدم ستارهها شم؟
- عه آره من دارمش!
با گوشی پلی کرد و دوتایی بلند بلند میخوندیم و خندهمون گرفته بود.
بهش گفتم: میدونی من مامانم با رادیو پخش و نوار این آهنگ رو پخش میکرد و من از اون زمان حفظم؟
- منم از بچگی حفظم :)))
روز خوبی بود..
از اون روزها که میتونست خیلی معمولی بگذره ولی با یه دوست و یکمی وقت گذاشتن جز روزهای قشنگ زندگیم کردم!
هرچند با تلاش ولی خب راضی ام😇
همین

خب در تصویر سرعت تصمیمگیری من برای انجام کاری، میزان اهمیتم به مشاورههای دوستم(دیگه فقط بهش اطلاع میدم) رو مشاهده میکنین.
شاید فکر کنین دیدار عاشقانهاس؟ یا برای ازدواج و آشنایی یا همچین چیزیه؟
نه. هیچ کدوم اینا نیست. فقط به این خاطر بود که حس میکنم این آقا حرفی داره که باید به من بزنه.
حسم از کجا اومده؟ از این که یک بار بهم گفت میخواد من رو ببینه و من بلاکش کردم.🤔
آدم واقعا موجه و محترمی هست.
و چرا گیر دادم؟ چون نمیتونه حرف بیاهمیتی باشه. و خب کنجکاو شدم چی میخواسته بگه.
پیشبینیم چیه؟ هیچی نمیدونم. حتی نمیدونم پیامم رو سین میزنه یا نه
اگه گفت: بله؛ میرم میبینمش. اگر نه: از ذهنم کنارش میذارم
و خب از بیجواب موندنش تا الان جوابم رو گرفتم :/
گاهی واقعا نمیشه و باید به جای حل کردن همهی موضوعات برای خودت فقط بعضیاشون رو فراموش کنی.
بعدا نوشت: شاید بپرسین نتیجه چی شد؟ گفت: من پیشنهاد دیدارم چون شما بلاک کردید پس گرفتم. البته من مزاح کردم. بعدش هم گفت مزاح بود؟ نبود؟ والا منم نفهمیدم. دقیقا همین وضعیتی که شما موقع خوندن این متن دارید منم داشتم!
بعد هم باهاش خدافظی کردم و چت رو دوطرفه پاک کردم و تموم شد. همین🎀