امروز داشتم برنج می پختم بابام از خرید برگشته و از پیلوت صدام کرد:
زهره! زهره! بیا..
- بله بابا؟
+ بیا برات سوپرایز دارم!
- من؟! بیام پایین یعنی؟! (تو ۲۲ سال سن بار اولی بود که بابام میگفت برات سوپرایز دارم! ما هم جامه دریده به جای آسانسور پله ها رو اومدیم پایین و گفتم حتما ماشین برام خریده 😂🤦♀️...)
بابام: رو صندلی جلوی ماشینه 😎 (ایده ی ماشین منتفی شد)
در ماشین رو باز کردم رو صندلی ماشین یه بسته پنیر و مرغ بود :| گفتم قاعدتا اینا که نمیتونه سوپرایز باشه.. زوم کردم دیدم یه ساندویچ کج و کوله ی فلافل(!!!) که نصف کاهو هاش ریخته بود تو پاکتش و حسابی آفتاب خورده بود رو صندلیه!
برش داشتم به بابام میگم: این؟!! 😐 گفت: آره بابا بخور ضعف نکنی تا مامان میاد! خوشحال نشدی؟ 🤨😊
گفتم: چرا بابا از شدت ذوق مرگولیت بُهت زده شدم 😂 بعدم نصفش کردیم و خوردیم :]
خلاصه این بود خاطره ی اولین سوپرایز پدر =))❤