[▪ not found ▪]

My head is a jungle :|

car accident

Zohre | ۱۴۰۲/۰۸/۲۷ | 16:37

با خیال راحت از بودن، زندگی میکنیم. چه موجودات شیرین و عجیب و دور از واقعیتی شدیم. تعارف که نداریم.. هنوز نه من رفیق و نه تو, به این که مرگ بهمون چقدر نزدیکه واقف نیستیم. فکر میکنیم یاد مرگ یعنی عقبگرد کردن، یعنی ناراحتی، یعنی فقدان.. درصورتی که یادِ مرگ هیچکدوم از این ها نیست. از طرفی همه مون از بودنِ مون به طرز مضحکی مطمئنیم. برنامه هفتگی و ماهانه تنظیم میکنیم برای هر لحظه ی بودن مون، اما هیچ جا برای مبادایِ حتمیِ نبودن مون، هیچ حسابی باز نکردیم و برنامه ای ننوشتیم! و خب حقا که :

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنْسَانُ ۖ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا

ما امانت [الهى و بار تكليف‌] را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم، پس، از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسناك شدند، و[لى‌] انسان آن را برداشت؛ راستى او ستمگرى نادان بود.

ظلوما جهولا مثل من تا روز دوشنبه! صبح رفتم بیمارستان شهید بهشتی و پرونده ها رو نوشتم و بعد هم با دوستام رفتیم جلسه ی مورنینگ. از چند روز قبل تو فکرم بود بعد مورنینگ سریع کارهام رو بکنم و برم بیمارستان کامکار. چرا؟ چون با یکی اساتید دوره های قبل حرف بزنم که یکی دو نمره بهم اضافه کنه تا اگه اسفند سال دیگه آزمون دادم و احیانا ثمره ی خوبی هم داشت به خاطر معدل از امتیازاتم محروم نشم و بعد عمومی بلافاصله بتونم آزمون تخصص بدم و ... ای آدم عجول! به کجا چنین شتابان؟ ببین دو ساعت دیگه اش نفسی داری که این چنین دوراندیشانه برنامه چیدی؟ هِلک و تِلک راه افتادم رفتم سمت بیمارستان کامکار، چون کار اداری داشتم و ایضا بسیار عجله. کوچه‌ی کنار بیمارستان دنبال جای پارک بودم که یه پیرزن دستش رو گرفت جلوی ماشین و منم وایسادم. گفت تا سر کوچه میرم :| منم رفتم، گفت حالا بپیچ به چپ، چپ رفتم. حالا راست! بعد یه مسیر طولانی و مستقیم که تا ته این خیابون برو ننه خدا خیرت بده.. منم عجله داشتم و وقت اداری داشت تموم میشد! از طرفی دلم نیومد وسط راه پیاده‌اش کنم. گفتم: حاج خانم گفتین سرِ کوچه! من کلی از بیمارستان دور شدم. عجله دارم. کجا پیاده میشین؟
گفت: برو راست وسط اون کوچه. :| دوباره رفتم راست و وسطِ کوچه‌ای که میگفت، شد آخرِ یه کوچه‌ی دراز و باریک. پیاده‌اش کردم و چند تایی دعای خیر واسم کرد. تو دلم گفتم: حالا این دعاها به کجا می‌رسه!
راه افتادم و دیدم سر از اول خیابونِ بیمارستان دراوردم. دوباره گازکش اومدم تو همون جایی که اول بودم و پارک کردم و رسیدم به آموزش و دیدم وسط بیمارستان برای مردم غزه تجمعه. شاید کلا ۲۰ نفر بودن که بیشترش هم دوستان پرسنل خدمات بودن. پالتوم رو دراوردم و با روپوش کنارشون ایستادم که خوب البته از هیچ کاری نکردن بهتر بود.

بعدشم رفتم پیش مسئول آموزش. گفتن: نیست. با خودم گفتم عجب بدشانسی ای! استاد رو دیدم و باهاش حرف زدم. گفت اگه آموزش اوکی بده من مشکلی ندارم. دوباره خوشحال شدم. مسئول آموزش اومد و گفت: نمره ها ثبت دائم شده. متاسفم دیگه نمیشه کاریش کرد.. اومدم بیرون و به خدا گفتم: خدایا! فهمیدم به خاطر اون موضوع ازم ناراحتی. قبلا باهام مهربون تر بودی.. در های بسته رو باز میکردی ولی الان روتو ازم برگردوندی. غافل از اینکه خدا همه ی اون زمانی که داشتم این چرندیات رو می گفتم، گوش میداده و با لبخند نگاهم می کرده و به قول کتابش: و من اصدق من الله حدیثا؟ کی تو حرف از خدا راستگوتره؟ چی گفته خدا؟ وَ کان الانسان عجولا.. این بنده ای که من آفریدم عجوله. میشناسمش. اگرنه به اندازه این حرفایی که میزنه ناخالصی نداره! (اینا دیگه براوردهای خودم از این آیه هاست..)

با ناامیدی دوباره برگشتم رفتم آموزش. نمیدونم مسئول آموزش چطورش شد که گفت: ببین نمیشه کاریش کرد ولی من حالا زنگ می زنم به ستاد ببینم چی میشه.. و ناگهان فرج :) گفتن درست میشه. فقط عصر نامه بدم استاد امضا کنه و فردا صبح بیارم کامکار و حله.

خوشحال و به امید فردا از بیمارستان اومدم بیرون و داشتم فکر میکردم دیگه بیمارستان شهید بهشتی نمیرم واسه کلاس و مستقیم میرم خونه. راه افتادم و سرعتم زیاد بود. شب قبلش با مامانم بیرون بودیم و بهم گفت: "زهره! آروم رانندگی کن. اینطوری یه بلایی سرت میاد و تو تصادف میمیری. دایی علی یه دوست داشت همیشه میگفت: این خیلی بد رانندگی میکنه، هر چی بهش میگیم گوش نمیده و آخرش هم تو تصادف فوت شد. تو هم رعایت نکنی، با این مدل رانندگی کردن میمیری." حقیقتش من از اون آدمام که حرفای کوبنده و تلخ رو بیشتر جدی میگیرم.

یه تونل تو مسیر خونه مون بود که هر روز من ازش رد میشم. هر روز! حتی کوچکترین تغییراتش رو تو چراغونی های سقفش متوجه میشدم. ته تونل یه پیچ U مانند داره و با خودم گفتم: سرعتم برای این پیچ زیاده! اما تا سرعتم رو به 60 تا رسوندم، دیدم تو پیچم و دو تا چرخ های سمت راست ماشین تو هواس. پیچ هم به سمت راست بود ولی نیروی گریز از مرکز و سرعت من کار خودشون رو کرده بودن. اصولا تو این شرایط فقط باید ترمز کرد و نباید فرمون رو برای خوابوندن چرخ ها روی زمین پیچوند چون همین باعث چپ کردن میشه و من دقیقا همین کار رو کردم! مگه چند بار تو زندگیم چپ کرده بودم؟ یه برخورد به جدول و ترکیدن چرخ و چپ کردن ماشین.

خدا خیلی بهم رحم کرد. چون کمربند نداشتم و موقعی که ماشین کج بود دستگیره ی سقف صندلی کنار دستم رو گرفتم تا خیلی ضربه نخورم موقع خوردن به زمین. شیشه ها هم تا ته پایین بودن و شیشه ای تو سر و صورتم نشکست. و عجیب تر این که چون خودم تا مدتی دستگیره رو گرفته بودم، پالتوم پرت شد طرف خودم بین زمین و سر و صورت و شونه ام! یه جور گارد طبیعی!

فقط گوشیم نفهمیدم به چه سرنوشتی تو اون لحظه دچار شد. آه بچه ها! تو زاویه ای تو ماشین قرار گرفته بودم که هیچ وقت تجربه نکرده بودم! و خدا رو شکر موقع تصادفم ماشینی از اونجا رد نشد که به من برخورد کنه و بعدش هم که ماشین نزدیک به جدول چپ شد و یک لاین کنارم و نصف لاینی که توش بودم باز بود. اولین امدادگرم؟ معتاد زیر تونل!

بعد یه موتوری و یه 405 ای و یه هیوندا و بعد اینقدر زیاد شدن که یادم نمیاد! بهم میگفتن: میتونی بیای بیرون؟ در سمت خودم روی زمین بود و در صندلی کنارم هم رو به سقف تونل! گفتم: آره میتونم بیام. فقط دنبال گوشیم میگردم. یکی گوشیش رو داد که زنگ بزنم به گوشیم و حتما خیالش راحت بود که فرار هم نمیتونم بکنم! صداش میومد ولی پیداش نکردم. یکی داد زد: خانم ماشین چپ کرده خطرناکه یهو آتیش میگیره بیا بیرون. این رو که گفت بیخیال گوشی شدم. دیدم کلی دست از بالا اومده تو ماشین که من رو بگیرن بیام بیرون! گفتم: من خوبم خودم میام بیرون کمک نمیخوام. فقط ماشین رو بگیرین که یه معلق(ملق؟) دیگه نزنه. بعد هم یه پاهام رو گذاشتم روی صندلی و با دستم خودم رو کشیدم بیرون و بعد از اون بالا پریدم کف خیابون. تا اینکه یکی گوشیش رو داد تا زنگ زدم بابام و گفتم فلان جا تصادف کردم.

بابام میگفت تو ترافیک پشت سر تصادفت گیر کرده بودم، هی میدیدم آمبولانس و آتش‌نشان و اینا میاد. میگفت: تا بهت برسم نمیدونی چی کشیدم.

راننده آموبلانس هم هر دو جوون بودن و خیلی خوش اخلاق! از شدت گرمایی که حس میکردم پالتوم رو دراوردم و روپوشم رو که دیدن گفتن: عه! از همکارایی.. و کلی برای اینکه روحیه ام عوض شه بگو بخند کردن 😅 بهشون گفتم: اگه گوشیم تو ماشین نبود یه عکس یادگاری میگرفتم.

یکی شون گفت: خب وایسا من ازت میگیرم بعد شماره‌ات رو بده شب برات میفرستم.

گفتم: گوشی خودم بهتر بود..

اون یکیشون که موهای فرفری و دندون های کامپوزیتی مرتبی داشت بهم گفت: چرا؟! چون گوشی خودت اسنپ چت داره؟

زدم زیر خنده و رفتم کنار ماشین ایستادم و ازم عکس گرفت. اونم تو آشفته ترین حالت و داغون ترین face عمرم. ولی خب تهش رسیدم به این که عجب از ناشکری‌هایی که داشتم میکردم و میگفتم خدایا تو حواست به من نیست!

مگه جز اینه که خودش میگه:

مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى ﴿۳﴾

که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد خشم و کینه قرار نداده است.

مشخصات وب
ما قطعت رجایی منک :)

به قولِ حیدر یغما: آشفتگیه.. باید ببخشید!

• 95/8/12
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
موضوعات وب
  • نامه_ای _به_خودم
  • #کتاب_خوب
  • درس_ زندگانی
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای [▪ not found ▪] محفوظ است .