پستهای شاد هم انشاءالله ایز کامینگ (البته فکر نکنید خبریست، در باب همان بعد جلف شخصیت خودم میگویم)
اگر پست قبلی کمی از باب چیزناله بودن مکدرتان کرد به زودی با حال بهتر برایتان مینویسم.
قلب بهتان💕
پستهای شاد هم انشاءالله ایز کامینگ (البته فکر نکنید خبریست، در باب همان بعد جلف شخصیت خودم میگویم)
اگر پست قبلی کمی از باب چیزناله بودن مکدرتان کرد به زودی با حال بهتر برایتان مینویسم.
قلب بهتان💕
این روزها حال عجیبی دارم.
شبیه آونگ شدم، حرکاتم به ظاهر منظم و معنی دارن اما هدف؟
دایره دوستام بسیار بسیار بسیار تنگ و محدود و خالی و بیرونق شده به جز وقتایی که فاطمه تو لحظههام سوسویی میزنه.
به خودم میرسم و لباسهای قشنگ میپوشم و عکسهای واقعا خوبی برای ویترینم ساختم ولی شبیه ماشین تایپ قدیمی که روغن جلا خورده!
لق میزنم. شاید به این خاطر که ۷ سال پزشکی خوندن رو به اتمامه و هموز نفهمیدم این آرزوییه که برآورده شده و یا سرابی که پوچ شده.
از لحاظ عاطفی... مردها هم همچنان ناخن میکشن رو خلوتم. ولی وقتی نزدیکم میان یا صحبت میکنن فقط جوابشون رو میدم اونم بدون هیچ نوری.. حس میکنم روی صفحه بازیام باهاشون تا یه دور معنا. و همیشه هم خیلی زود میزنم زیر میز بازی!
فکر پایاننامه و مقاله و ... هم مثل یه خوره کنج ذهنم وول میخوره.
فکر سفرهایی که نرفتم، رفیقهایی که ندیدمشون، محبتهایی که نکردم و محبتهایی که نشد ببینم، فکر سرمایهای که میخواستم باهاش خوش بگذرونم و شاید یه کاری کنم ولی نشده همشون شدن فرکانس برای قوت گرفتن سردردهای میگرنیم.
این کشیکهای آخر شبیه آدمهایی شدم که سی ساله تو بیمارستانن و فقط میخوان از در و دیوار و راهروهاش زودتر خلاص شن..
چقدر احمقانه که آخرهای ۲۷ سالگی، برای این که فیزیولوژی طبیعی بدنم فراموشش نشه، باید با پالسهای دارویی بهش یادآوری کنم که دقیقا باید به عنوان یه بدن زنانه چکار باید بکنه..
دیگه نه وبلاگ، نه مجازی، هیچجا عمیقا برای حضور داشتن بهم مزه نمیده.
قرار نبود! قرار نبود نزدیک ۲۸ سالگی تلو بخورم که باید تو زندگی چکار کنم
هوووف..
ورزش میکنم، لبخند میزنم، شوخی میکنم، هنوز توانایی این رو دارم که آدما رو بخندونم، گاهی آشپزی میکنم، تنها میرم بیرون و چیزایی که دوست دارم رو میخرم و ... ولی خوب نیستم.
فکر میکردم محرم و عزاداریها بهترم کنه.. فکر میکردم خوب میشم ولی ظرف وجودم اینقدر مکدره که نور محرم هم مثل سابق روشنم نکرد.
فقط دلم میخواد اربعین تمام اون فاصله هزار و اندی عمود رو راه برم و گریه کنم... راه برم و گریه کنم و ازم بخوام که راهم بده.
من میدونم مشکلم چیه ولی راه حل مشکلم دست خودم نیست.
دلم نزدیکتر شدن به خدا رو میخواد، مثل کسی شدم که عاشق شده ولی میدونه معشوقش خریدارش نیست.
همین