دیگر برای نوشتن هم دارم سوسو میزنم. اما...
چراغِ اینجا آخرین چراغیست که خاموش میشود.
شاید نزدیکترین چراغی که تا زمان زیستنم، روشن بماند.
دیگر برای نوشتن هم دارم سوسو میزنم. اما...
چراغِ اینجا آخرین چراغیست که خاموش میشود.
شاید نزدیکترین چراغی که تا زمان زیستنم، روشن بماند.

ولی من ۵-۶ دوز دیگه ۲۶ سالم میشه! هنوز ۲۵ سالمه.
این تعریف، میدونین شبیه چی بود؟ به یکی که سناش رفته بالا بگید: چقدر موی جوگندمی بهت میاد.. جذابترت کرده!
طرف از تعریفتون خوشحال میشه ولی خب با یه واقعیتی هم روبرو میشه که ...
بگذریم! شب خوش :)
اصولا کسی تو زندگی شناخت دقیقی از من و کارهام و روحیاتم نداره. به جز افراد معدود خانواده و دوست عزیزم: شادی.
خانواده که دائما توصیه میکنن مسیر طبابت رو بی هیچ حاشیهای طی کنم و خیلی از این شاخه به اون شاخه نپرم.
اما شادی!
دیروز خونهشون بودم و داشتیم سالاد ماکارانیای که درست کرده بود میخوردیم و از زندگی لذت میبردیم که ازم پرسید: چرا اینقدر تو راه رفتن لَنگ میزنم؟
بهش گفتم: تو مبارزه ضربه دیدم.
از اونجایی که داره کوچ میکنه اون طرف دنیا، کتابی رو که بهش داده بودم بخونه پسام داد و پرسید: جدیدا چه عنوان کتابهایی رو خوندم؟ کدومشون قشنگه که بخونه؟
منم عکس کتابهایی که این مدت خریده بودم و فعلا دوتاشون رو خونده بودم بهش نشون دادم. و برای اولین بار جملهای بهم گفت که تا حالا هیچکس بهم نگفته بود:
زهره! تو چقدر خوب از وقتت استفاده میکنی! صبح تا ظهر بیمارستانی ولی درس میخونی، باشگاه میری، کلاس زبان عربی میری، کتاب های غیردرسی میخونی کلی دوست داری که باهاشون بیرون میری و کلی جاهای متفاوت میری. از طرفی یه سره پیش منم هستی! تازه فضای مجازی و توییتر هم میری! چطوری این همه کار انجام میدی؟
- خودم تا حالا بهش دقت نکرده بودم! تازه یه وقتایی میگم اوقات پِرتی زیاد دارم. آدم هرچقدر کارهاش بیشتر برنامهریزیش هم بیشتر.. ممنون که بهم گفتی :') تا حالا کسی چنین چیزی بهم نگفته بود!💘
یه وقتایی با دوستام که صحبت میکنم [حضوری یا تلفنی] یا وقتی همدیگه رو میبینیم، یا وقتی آخرشب ها پیام میدن و شروع به چت میکنن پیش اومده که مکالمه ام رو با این جملهها به پایان رسوندم:
- دوست داشتم الان خسته نبودم و بیشتر باهات حرف میزدم.
- دیگه داره خوابم میبره! الان وسط چت بیهوش میشم.
- دوست دارم بمونم یا بیام ولی از صبح تا الان مشغول بودم باید استراحت کتم.
و ...
یه وقتایی فکر میکردم این حرف شاید ناراحتشون کنه ولی خب یکم که بیشتر دقت کردم فهمیدم اگه اون دوستِ من باشه حتما من رو میشناسه و از طرفی هم مشغلههای روزانهام و خستگیام رو درک میکنه و میدونه که به محض این که زمان منبسط و پر انرژیای برای گذروندن باهاش به دست بیارم ازش بهرهمند میشم.
تهشم اینه که ناراحت میشه!؟ خب بشه. من نباید آرامشم رو قربانیِ انتظارات و سطح نامیزون توقعات آدما کنم.
و این خودخواهی نیست. احترام گذاشتن به خودمه که میپسندمش!
گوشیم دستش بود و دیدم با کلی میمیک متفاوت و در کمال مسخرهبازی😁❤، از نزدیک با دوربین سلفی گوشیم عکس گرفته و مثل بچهها گالریم رو پر کرده.
از اون عکسها شده که وقتی از ایران بره قراره با چشم گریون و بغض، بهشون بخندم.
تو رو خدا نکنین با دل ما این کارا رو.. دلمون تنگ میشه خب نامردا :)))😁💔
پ.ن.
عنوان همینجوری به ذهنم رسید، ولی اینایی که همینجوری به ذهنم میرسه حرفای دلیتری میشن..
به کی رای میدم؟ قطعا دکتر سعید جلیلی.
پ.ن.
پویان دوست قدیمی و عزیز من! تعداد کلمات تو نظرت به سقف رسیده بود و نتونستم همونجا جواب بدم. مثل همیشه تفاوت ایدئولوژی پررنگی داریم. از این که نظرت رو دوستانه بهم گفتی ممنون! :)) حقیقتش من صد در صد پای این نظامی که خمینی و بهشتی و مطهری و سلیمانی و رجایی و باهنر و تهرانیمقدم و علیمحمدی و احمدیروشن و فخریزادهها پاش ایستادن میمونم. همهی کسایی که تو این نظام به جایی رسیدن رو تقدیس نمیکنم کما اینکه بودن کسایی که سالم نبودن و اشتباهات غیر قابل بخششی در حق مردم و مملکت مون مرتکب شدن. اما به درستی سمتی که ایستادم ایمان دارم و به خاطر همین تلاش میکنم در قالب یک فرد علاقهمند به این نظام، به عنوان یه پزشک خالصانه و صادقانه به این مردم خدمت کنم.
میدونی که بحثهای سیاسی ما تو این ۸ سالی که هم رو میشناسیم تاثیری روی هیچکدوم مون نداشته و بهتره فعلا ازش عبور کنیم. امیدوارم در نهایت هر آدمی با هر تفکری هستیم برای خودمون، خانوادهمون و مردممون مرهم باشیم و مفید برای ایرانمون. آمین!
در غررالحکم آمده که امیرالمومنین(ع) فرمودند:
[روزگار مامور است به پراکنده کردن کسانی که با هم الفت و انسی دارند.]
بنازم اول روانشناس عالم، امیرالمومنین مولا علی علیه السلام رو..
همه میروند تا تو بدانی باقی کیست!
[ کلُّ مَنْ عَلیها فَان وَ یبقَی وَجْهُ رَبِّک ذوالجلالِ والاکرامِ (آیه ۲۶ و ۲۷ سوره الرحمن) ]
هر که بر روی زمین است دستخوش نیستی و فنا میشود، و تنها زندهی ابدی ذات خداوندِ باجلال و عظمت است.
من این جمله رو میخونم چیزی تو وجودم میلرزه. اگه شیعه اندازه جرج جرداق مسیحی احادیث و روایات و سرگذشت و سخنان مولا رو بخونه، صبر و شکیباییش تو زندگی بیشتر میشه و مثل من کمتر ناشکیبی میکنه..
اصلا شیعه هم نه! هر انسان عاقل و متفکری که گمشدهاش حقیقت و عقلانیته.
از ظهر دیروز تا امروز صبح خونهی شادی اینا بودیم.
قرار بود صبح برم نرسیدم، بهم زنگ زد چرا نمیای؟ گفتم: مگه ندیدی این دخترا تو توییتر چی میگن؟ میگن سه بار قرار رو باید اوکی کرد. یه بار روزی که تعیینش میکنن، یه بار یکی دو روز قبل، یه بارم یه ساعت قبل قرار. تو زنگ نزدییییی قرار رو اوکی کنی!
- خفه شو پاشو بیا بابا.. کی میای منتظرتم؟!
- یه چایی برای مامانم دم کنم، اومدم.
مسواکم رو برداشتم و با یه دست لباس تو خونه و جزوهها و گوشیم و راه افتادم رفتم خونهشون. یه بید مجنون جلوی خونهشونه و وقتی میخوای زنگ آیفون رو بزنی باید شاخههاش رو بزنی کنار! اینقدر زیادن شاخههاش که طرف رو از صداش شناسایی میکنن چون چهرهای پیدا نیست =)
نمیدونم چطور بهتون بگم ولی کلی خوش گذروندیم، مثلا اراده کردیم با هم درس بخونیم و نخوندیم و جزوه هام رو فقط بردم و آوردم. فقط شب داشتیم پتو مینداختیم، باد پتو گرفت به ورقه ها و یکم نظم و ترتیبشون رو یه تنوعی داد😂 بعد نشستیم حین این که لیوان پشت لیوان چایی یزدی میزدیم و چیپس فلفلی رو با سس من دراوردی شادی میخوردیم اعترافات جدیدمون رو هم به هم عرضه میداشتیم، یکم مرغ خرد کرد و طعمدارشون کرد و زعفرون رو دم نکرده، یکم سابید و ریخت رو مرغها. گفتم اینطوری که مزه نمیگیره! زعفرون رو دم میکردی یه ذره به خورد مواد بره!
- نه خوبه! من اینجوری درست میکنم.
[بعد موقعی که داشتیم میخوردیم میگفت: کاش زعفرون رو دم میکردم! مزه نگرفته مرغش😐]
تو حیاطشون ذغال(زغال؟) درست کرد و جوجه کباب درست کردیم و هی داشت من رو وسوسه میکرد برم نوشابه بخره گفتم نمیرم. عآاااااب میخوریم😂 گفت یه جوری گفتی باهاش آب میخوریم انگار چی هست😂 یه کاسه ماست برداشتیم گفتیم لااقل غذا از گلومون بره پایین، آویشن و نعنا و نمک زدیم و هر کدوم نصف کاسه مون رو خورده بودیم که یهو آب یخ رو اضافه کردیم به کاسههامون و دوغ سنتز کردیم! میخوردیم و شادی هی میگفت: زهره به خدا از نوشابه بهتره😅 گفتم آره بخور بسازدت!
بعد هم با گوشیش یه آهنگ گذاشت و رفتیم ظرفا رو با هم شستیم و بعد من یه آهنگ گذاشتم و شروع کردیم رقصیدن. بعد هم دست هم رو گرفتیم و مسخره بازی ادای رقص تانگو رو دراوردیم و اینقدر خندهمون گرفته بود هی تِپ و تِپ میخوردیم رو زمین!
بهش گفتم: شادی! باورم نمیشه داری میری.. هنوز این جمله رو با جملهی دیگه کامل نکرده بودم که زدم زیر گریه، تو بغلش گریه میکردم و بهش گفتم چقدر دلم برای این ۵۸ کیلو انسان و عاطفه و روح و رفاقت تنگ میشه.. "هیشکی برای من تو نمیشه."
- زهره من زندگی نکردم.. مامانم که همش مریض بود و از بچگی مادر بودم و حسرت به دل موندم یه بار مامانم یه جلسه اولیا مربیان بیاد مدرسهام. همش به مامانِ مژگان میگفتم: برام ورقه امضا کنه بیاره که مامانش مریضه نمیتونه بیاد[ زد زیر گریه و با اشک ادامه میداد] ۲۶ ساله تنهام. تو نمیدونی من چقدر گریه کردم.. زندگیم رو هم که میبینی؟ دیدی چقدر کار کردم و آخرش هر ماه چُس تومن میذاشتن کف دستم. من شادی نکردم.. از زندگیم لذت نبردم. زهره! فقط دغدغهام تو بودی..
- نگران من نباش! من دلم میخواد تو هم زندگی کنی! دو سال برو پیشرفت کن، تجربه یه زندگی مهیج رو داشته باش. دعا میکنم اینقدر موفق بشی که دست و بالت برای اینجا کاری کردن هم باز بشه و برگردی.. فوقش نیومدی و موندگار شدی بعد این دو سال، من هر ۶ ماه میام پیشت.
نشستیم پشت میز و ماهواره رو روشن کرد. یه شبکه بود که آهنگ پخش میکرد و شانس من دایان اومد رو صفحه تلوزیون و شروع کرد یه آهنگ متناسب با حال من رو خوندن:
این روزا ترانه گفتن حس و حال تازه میخواد
از من اون یار قدیمی این روزا اجازه میخواد
واسه دوری، واسه رفتن، واسهی رهایی از من...
گفتم: عه این دایانه!
- زهره تو با این که ماهواره ندارید خوب اینا رو میشناسیا!
- بابا دایان اولین آهنگش رو ۱۶ سالم بود شنیدم:| خیلی هم ناشناس نیست..
یکم خوند و بهش گفتم: شادی بزن شبکه یک مناظره ها رو بیار ببینیم!
- اتفاقا منم حوصله دیدن اینا رو دیگه ندارم. نمیدونم بابام ۲۴ ساعته چجوری پای این میشینه! بعد حین مناظره دیدن ازم میپرسید: زهره؟ کدوم پزشکیانه؟ یا زهره این مرده فامیلیش چیه؟ [قاضیزاده رو میگفت] گفتم شادی ولش کن! خاموش کن بریم چمدونت رو ببینم که خریدی!
رفتیم طبقه پایین خونهشون و نگاهم افتاد به چمدونهایی که باز وسط اتاقش بود. دلم گرفت! چند تا تیکه لباس و شلوار لی.. یهو بهم گفت: زهره اینجا رو! دیدم یه کتاب قرآن خیلی کوچیک اندازه کف دست از تو چمدونش دراورد.
- به حرفت گوش دادم. [بهش گفته بودم یه کتاب فیزیکی قرآن همراهش باشه. گفتم میدونم هزارتا نرم افزار هست! ولی این یه حال دیگه داره] زهره من نمیخوام اونجا حجاب داشته باشم ولی نمیریزم بیرون. به هر حال من اینجا سر سفره مادر و پدرم و با نون حلال بزرگ شدم.. امام حسین رو میشناسم ولی خب..
داشتم به حرفاش گوش میدادم دیدم چند تا تیکه جهیزیهای که مامانش براش خریده و همیشه پارچه کشیده گوشه اتاقش بود، پارچه از روشون کنار زده شده و سرویس قابلمه و سماور و اتو ظرف پذیرایی و وارمر غذاش و یه حوله یزدی پیداس. گفتم: اینا چرا اینطور شدن؟
گفت: من که دیگه دارم میرم. گفتم اینا رو بفروشم پولش رو برای مهاجرتم استفاده کنم. ولی قیمت هاش دستم نیست.
- همهشون رو میفروشی؟ دیگه نمیشه با این قیمت ها بخریشون ها!
- نه! حوله یزدی رو با خودم میبرم فعلا فقط اتو رو میخوام رد کنم. تو اتو نمیخوای؟
- من نه ولی چند تا سایت قیمت کن. مفت رد نکنی بره.. مامانت بنده خدا با چه ذوقی اینا رو خریده. من اینا رو دیدم دلم گرفت. روشون رو دوباره بنداز. مامانت وقتی تو رفتی و بیاد پایین اینا رو ببینه دلش تنگ میشه و به هم میریزه. راستی بردی دکتر بهش بگی نیستی و برای مدت طولانی تری قرص ها و داروهاش رو بنویسه؟
- آره رفتم گفتم به دکتره..
- منم بهشون سر میزنم. نگران نباش!
- آره اتفاقا گفتم به مامانم..
میخواستم برای یادگاری یه چیز کوچیک بهش بدم که هم به دردش بخوره هم بتونه ببره که هنوز فکرام رو نکردم.. ولی تا قبل رفتنش یه چیز خوب براش میگیرم :)
بعد هم برگشتیم بالا و تا لحظهای که خوابمون ببره حرف زدیم و صبح هم بعد از یه صبحونه خامه عسلی اومدم خونه..
میدونین عجیب ترین جای این چند ساعت با هم بودن کجا بود؟ اونجایی که یادداشت های روزانه اش رو برام اورد و گفت: ببین زهره! همهی فکر و خیالم تو بودی..

منم کلی بهش دلگرمی دادم که نگران من نباشه.. هرچند حسابی دلم براش تنگ میشه :))) قبلا هم که اولین بار راجع به مهاجرتش بهم گفت، بعدش بهم نشون داد که هربار که با هم میرفتیم بیرون چقدر دودل بوده که بهم بگه یا نه! و چند بار این رو تو تردزش نوشته بود. میگفت: نمیخواستم ناراحتت کنم و فکرت درگیر شه! گفتم: ایرادی نداره. مهم اینه به موقع بهم گفتی و خیلی دیر نشد! حالا قراره این چند وقت کلی بریم بیرون و کارها و خریدهایی که لازم داره رو انجام بدیم.
امیدوارم برای رفیق قشنگم بهترینا رقم بخوره❤🌱 با کلی موفقیت و عشق و حال خوب و آدمهای درست و امن مواجه بشه و بتونه از پسِ غُربت خوب بربیاد!
همین! اگه غلط تایپی دارم صبح درستش میکنم، فردا هم روز اول بخش زنانمه. شما هم مراقبت کنین :)) شبتون به خیر!