خب من مدتی هست که برای شناختن مردها وقت میذارم از اونجایی که فکر میکنم ساعت فیزیولوژیک بدنم تمام آلارم هاش برای مادر شدن سبز شده.
شاید بگید این دلیل کافی برای رفتن سر قرار آشنایی نیست، خودم میدونم ولی وقتی هنوز به مردی علاقهمند نشدم ناچارا با این انگیزه میرم سر قرار.
میخوام یکی از خودخواهانهترین قرارهای اخیرم رو براتون تعریف کنم:) خودخواهانه از این جهت که برخلاف همیشه هر چیزی به نظرم میومد رو به صورت آنی میگفتم و چیزی تو خودم نگه نمیداشتم.
چهارشنبه هفته گذشته من از ساعت ۸ صبح تا پنجشنبه دو بعد از ظهر شیفت بودم و پنجشنبه ۴ بعد از ظهر با یک آقایی که قبلا ۲ بار هم رو دیده بودیم قرار ملاقات گذاشتم.
از اونجایی که خیلی صریح بهم گفت: میخواد به منظور ازدواج باهام آشنا شه، منم خستگی شیفت رو ایگنور کردم و در حالی که چشمام از شدت خستگی به یک سوم سایز خودشون رسیده بود و حتی خط چشم هم نتونست زیبایی چشمام رو بهم برگردونه با یه کت شلوار موکارنگ و آرایش ملیح و کفش تِق تِقی😁 رفتم سرقرار.
ریمل هم نزدم که چشمام خستهتر به نظر نیاد. رسیدم کافه و دیدم آقای محترم منتظرم نشسته و از قضا اون هم یه کت نزدیک به رنگ لباس من پوشیده بود و این در نظر اول برام جالب اومد.
نشستم پشت میز و بعد از سلام و احوالپرسی و حرفهای معمول شروع کرد از خودش گفتن.
- یکم از خودتون بگین..
منم در حد مختصری از بیوگرافی زیستی خانوادگی خودم گفتم نه اخلاقی احساسی. چون تقریبا رزومه کاملی از خصوصیات اخلاقی، رفتاری و وضعیت شغلی تحصیلی و حتی گذشتهام داشت خیلی خودم رو خسته نکردم. یکم هم در مورد برنامههام واسه آینده گفتم:)
پرسید: شما آدم برونگرایی هستی؟
- بله. برونگرا هستم و قویا احساساتم رو بروز میدم.
[نمیدونم چرا اینجا چشماش برق زد احتمالا فکرایی پیش خودش کرده و از این جمله خوشش اومده]
- شغل من رو میدونین؟
- بله ولی میتونین درموردش بیشتر بهم بگین
- من تو شرکت توزیع برق تهران مسئول ... هستم. (شغل دهنپر کنی به نظر میومد) بهم میخوره اطلاعاتی باشم؟
چهرهام رو پوکر کردم و با بیتفاوتی گفتم: نه بهتون نمیاد.
از اونجایی که بعضیا گاها توهم "کارهای بودن" دارن با این جملهاش احساس خطر کردم و دوباره پرسیدم: برای چی فکر میکنین که بهتون میاد اطلاعاتی باشین؟
- آخه بهم میگن.
- آها.
- شما چادری هستین؟
- بیشتر مانتوییام نسبت به چادر گاردی ندارم ولی الان مدت طولانیای هست چادر نمیذارم. پوششم همیشه در همین حدی که میبینین بوده.
- اگه تمایل دارید که همیشه چادری بشین و علاقهتون این سمته..
پریدم وسط صحبتهاش و طوری که ناامیدش کنم گفتم: نه. من قول تغییر به شما نمیدم. فعلا همینم.
پرسید: شما سوالی ندارید؟
- چرا. ولی ترجیح میدم شما بپرسید.
گوشیش رو دراورد و یادداشتهاش رو باز کرد. همین هم چراغهای تو وجودم رو خاموش کرد که حتی نمیتونه در حد یه مکالمه یکی دو ساعته سوال درمورد آشنایی بپرسه..
تو همین حین آقایی که سفارش میگرفت اومد و من دمنوش گل گاو زبون و کیک سفارش دادم. اون آقا هم همین رو سفارش داد.
اون آقا که سفارش رو گرفت و دور میشد، این آقا هم یه نگاهی به کفشهاش کرد و با یه حالت تمسخر به من گفت: کفشهاشو! بعد هم به حالت تاسف سرش رو تکون داد.
دیدم از این کفشهای پاشنه لژدار که شبیه کشتیان پوشیده. دستش هم پر تتو بود و تیشرت و شلوار لش پوشیده بود. ولی از تمسخرش خوشم نیومد.
- به هر حال هرکس سلیقهای داره.
گوشیش رو دراورد و شرع کرد به پرسیدن چرت ترین سوالا!
- شما بیماریای دارید؟
بلند زدم زیر خنده! - بیماری؟!
- آره.
- نه. [سریع مقابله به مثل کردم و برخلاف همیشه با ضمیر مفرد خطابش کردم] شما چی؟ شما بیماری؟
- بله. من بیمارم.
- چه بیماریای؟
- شوخی کردم.
- اصلا متوجه شوخی بودنش نشدم.
دوباره دراومد که: شما همیشه پوششتون اینه؟ تو عکسهای پروفایل که بازتر به نظر میاید؟
- هم اونم. هم این. شما هم چه سوالاتی میکنین😒
- بهتون گفتم که! بهم میگن شبیه اطلاعاتی ها هستم.
- بیشتر شبیه ساواکیها هستین تا اطلاعاتیا.
تا الان محکم نشسته بودم روی صندلی و حس کردم خیلی بدنم منقبضه. خودم رو میشناسم. وقتی اینطوری میشم که بهم توهین میشه و من بازخوردی ندادم.
یه نگاه به فرم بدن و نشستن اون کردم دیدم از وضعیت مودبانهای که داشت تغییر حالت داده و خودش رو ولو کرده روی صندلی. تو مدل نشستن اون گاردی ندیدم و حس کردم خیالش راحت شده. وقتش بود مدل نشستنش رو با یه جمله تغییر بدم. (مدل لَم دادنش شبیه به همهی مردهای خودخواهی که وضعیت مالی خوب و شخصیت سلطهجویی دارن، بود)
- میدونین من حس میکنم ما از لحاظ انرژی و فاصله سنی شبیه هم نیستیم. شما خیلی low انرژیاید.
- چیام؟
- low.. low
خودش رو روی مبل جمع و جور کرد و گفت: خب من رانندگی کردم یه مقداری انرژیم کم شده، درمورد تفاوت سنیمون فکر کردید؟
- بله و به نظر تفاوت سنی زیادی میاد.
- ۸ سال تفاوت سنیای هست که مشاورها میگن خوبه.
- بله ولی من این فاصله سنی رو بیشتر احساس میکنم.
- شاید چون شما صدا و چهرهتون کمتر از سنتون میخوره.
- شاید. و این که من کشیک بودم و خستهام، حتی نای رانندگی نداشتم. از قضا فردا هم کشیکم با اجازه من اسنپ میگیرم و میرم خونه. من انرژی و وایب کافی برای ادامه این مکالمه رو نگرفتم.
اسنپ رو اوکی کردم و گوشی رو گذاشتم روی میز.
- نه خواهش میکنم اسنپ رو لغو میکنین. یکم دیگه صحبت کنیم. خواهش میکنم، به احترام من که از تهران اومدم.
- آخه..
- خواهش میکنم.
اسنپ رو لغو کردم و یکمی درمورد محل زندگی و آینده و کارهاش حرف زد.
ازش پرسیدم: تفریحتون چیه؟
- این که زنگ بزنم به رفیقم و پسرخالهام دورهمی روضه خصوصی میگیریم و گریه میکنیم.
[میدونین منم هیئت رو دوست دارم مذهبی بودن رو! خودم عاشق سبکی بعد از گریه کردن های تو هیئتم ولی آخه این تفریح به نظر نمیاد]
- شما آهنگ گوش میدی؟ دوست داری تو مراسم عروسیتون آهنگ باشه؟
- بله.
- ولی من گوش نمیدم.
- من از مداحی تا آهنگ 6&8 گوش میدم. عروسی هم دوست دارم آهنگ باشه ولی فکر نمیکنین خیلی درمورد جزئیات دارید میپرسین؟ یکم درمورد کلیات حرف بزنیم اگه تصمیم گرفتیم این آشنایی رو ادامه بدیم بعد به این چیزها برسیم!
[چون دو جلسه اول ما اصلا درمورد خودمون حرف نزدیم و موضوع چیز دیگه بود]
یکم دیگه حرف زدیم و نظرش رو درمورد کار کردن زن پرسیدم: من موافق کار کردن زن هستم. چون جامعه مهدوی نیاز به زنهایی داره که هم از لحاظ اجرایی هم فقهی قوی باشن. کسی که مخالف کار کردن زن هست مخالف تمدن واقعی اسلامه. ولی به هر قیمتی نه. مثلا ترجیح میدم به جای این که زنم از ۴ صبح تا ۷ بعد از ظهر سرکار باشه خودم روزی چند ساعت بیشتر کار کنم که به اون فشار نیاد.
از این حرفش خوشم اومد و یهو نگاهم افتاد به گوشه کافه! در کمال تعجب دیدم اون پسری که اومد سفارش بگیره داره نماز میخونه :)))) این دومین باری بود که همچین چیزی میدیدم!
به پسره گوشه کافه اشاره کردم و بهش گفتم: اون پسری که مسخرهاش کردید؟ داره اون گوشه نماز میخونه.
دو تا مکالمه دیگه هم بینمون رد و بدل شد که اینقدر سم بود ترجیح میدم نگم😂 ولی.. کاملا تخریبها رو انجام دادم و از این که خودم بودم راضیام.
اسنپ رو گرفتم و چند بار اصرار کرد خودش من رو برسونه. دم درب هم باز به ماشینش اشاره کرد و چند بار ازم درخواست کرد که باهاش برم و قبول نکردم.
چرا؟ چون تو مکلامه گفته بود: یه بار یه خانومی رو کنسل کرده چون محل زندگیش رو بهش دروغ گفته و یه بار یکی دیگه رو که باهاش داشته آشنا میشده برای این که این اتفاق دوباره براش پیش نیاد تعقیب کرده :| واقعا بدبین بود.
وقتی به من پیشنهاد داد و قبول نکردم برسونه بهش گفتم: امیدوارم مثل اون خانمی که تعقیبش کردید با من این کار رو نکنید چون مطلقا دوست ندارم.
لبخندش ماسید.😈
تا اسنپ برسه منتظر موند و بعد از این که سوار ماشین شدم ازم خداحافظی کرد و رفت. میخواست ماشین میلیاردیش رو ببینم که دیدم😁
پریشب هم مشهد بود و برام از اونجا عکس فرستاد و گفت: دعاگوییم.
منم فقط لایک کردم😈 فکر کنم سیگنال های کافی از تصمیمم برای ادامه آشنایی رو گرفته.
نمیدونم شاید هم دارم سخت میگیرم ولی خب من اینطوری راحتم :) آدم درست و مچ خودم رو به آدمی که بخوام به هر قیمتی تو زندگیم بیارم، ترجیح میدم.
همین!