من امروز دقیقا ۲۵ سال و ۷ ماه و ۷ روزمه.
و چند روزی هست که عمیقا دارم سعی میکنم فیتیلهی فعالیت تو فضای مجازی رو بکشم پایین.
اول توییتر که با موفقیت انجام شد!
دوم اینستا،
سوم کانال تلگرام،
و وبلاگ؟ هیچ وقت. :))))
درست مثل سال هایی که پشت کنکور بودم و جز اینجا نه جایی داشتم نه کاری میکردم.
هدف دارم؟ مثل همون سالها بله.
احتمال شکست خوردنم هست؟ بله. درست به اندازه موفق شدنم!
ازدواج؟ نچ. لابد بازم درس؟ بلی.
برای موضوع پایان نامهام هم از استاد خون و انکولوژی درمورد سرطان پستان یه پیشنهاد گرفتم، برم با کاوه حرف بزنم اگه اوکی داد برش میدارم.
توکل به خدا.. کم کم بریم تو فاز عزلت از مجازی ببینیم چی میشه! البته فعلا یه اهداف ریزی رو تو اینستا دنبال میکنم که....😈 شاید لازم شد دیرتر دی اکتیو کنم! ببینم چه میشود.
به نظرم پزشک باسوادی شدن، تو این مرحله برای من مهمترین گامه. ترم ۹ هم که تقریبا اخراشه. ترم ده به بعد فرصت طلاییِ ساختن زیربنا برای این خواستهست. از دستش نمیدم. انشاءالله!
•°•°•°•°•°•°•
* اومدم سر گوشی دیدم از دکتر میم. پیام دارم. اون هم بعد از این مدت! عجیبه این مرد ول نمیکنه. که خب پیامِ بیجوابش براش بهترین جواب بود. بوالهوس......
* بعد از مدت ها صفورا بهم زنگ زد (قبلا هم استاد و هم معاون پژوهشی دانشگاهشون بوده و جوان برتر ایران زمین سال ۱۴۰۱ شد، دوبار دیدار رهبری رفته و الان هم سازمان کشتیرانی و بنادر تو فرمانیه از طریق بنیاد ملی نخبگان جذبش کرده و ...)
گفت: زهره یکی عاشقت شده.
- کی؟ :|
- یکی از آقایونِ ... . عکس و اسم و فامیلت رو برام فرستاد گفت میشناسین؟ گفتم دوستمه. از این بچه حزباللهی های ولایی.. مذهبی مظلووووم😂
- چجوری تیر عشق من خورده تو قلبش؟ 😁 عکسمو از کجا اورده؟!
- همین ایتا دیگه، پروفته؟ تو درمانگاه هم دیدتت.
- آره راستی. ای بابا بنده خدا..
- زهره میگفت یعنی میشه من یه بار دیگه ایشون رو ببینم؟ بهش گفتم دیدن که میشه، بله گرفتن سخته.🤣
- طفلی.. 😂 ان شاءالله خدا کمکش کنه راحت کنار بیاد.
حالا جالبه مشاور سابقم آقای ر. تو بیمارستان دیده بودتم گفت زهره! فاز بروسلی داشتی نمیشد اومد طرفت. بعد من کلا همین مدلیام. نمیدونم ملت از چی خوششون اومده! دکتر ب. هم که یادتونه بعد یه عمری منو دیده بود گفت میخواستم بیام پیشتون دیدم انگار خستهاید نیومدم! 😂 منظورش از خسته: 😠 بود.
ملت گول این روپوش سفید تو تنمون رو میخورن :))