بعد از هفت روز باهام تماس گرفت و این آخرین تماس من باهاش تا هفتهی آینده هم بود.
تو جایی از این مکالمهی ۴۳ دقیقه و ۴۶ ثانیهای درمورد یه موضوعی بهم گفت: برای اینکه نظر منفیم رو عوض کنم و مثبت اعلام کنم بهم ۷۰ میلیون تومن پیشنهاد دادن.
- اووو! پس نظر مثبت تو به کسی ۷۰ میلیون تومن میارزه!
- [صدای خنده] خوشم اومد..!
سکوت کردم و خودش ادامه داد:
- ۷۰ میلیون رو به دویست میلیون تومن رسوندن، با کلی جلسهی خارج از وقت اداری! در ازای نظر مثبت به وارد کردن ۲۰۰ قطعه که هر کدوم چهار میلیارد تومن میارزه. ولی خب ۲۰۰ تومن در مقابل این مقدار واقعا هیچه. میدونی.. ۳۰ سال از عمرمون گذشت! باقیشم به همین سرعت میگذره. مگه چقدر زندگی ارزش داره که به خاطرش خودم رو وارد این بازیهای کثیف کنم؟
- به خاطر همین از تهران اومدی بندر؟
- اینجا آرامشش بیشتره.. راضیام شکر خدا.
- چه خوب!
- میدونی؟ انتظار داشتم بگی: آفرین که این تصمیم رو گرفتی! منم بودم همین کار رو میکردم.
در صورتی که من با تمام مولکول های تنم داشتم تحسینش میکردم و فقط به زبون نیووردم. جملهای که تمایل به شنیدنش رو داشت تکرار کردم ولی حرف دیگه بیات شده بود. چرا احساسات خودم رو سرکوب میکنم؟ چون این کاریه که ذوقهای دائم سرکوب شده و احساسات تو سری خورده از رابطهی گذشتهام بهم یاد داده. یادگیری غلطی که تو ارتباط با آدما گه گاهی ناخودآگاه اِعمالش میکنم و از چیزی که هستم دورم میکنه. چرا؟ چون شکسته شدنهای متمادی یادم داده برای کور نشدنِ ذوقم، ساکت بمونم! و این یادگیریِ غلطیه که باید برای اصلاحش قدم بردارم. قدم های کوچیکی که از رابطه با دوستام شروع شده و باید به روابط دیگه هم بکشونمش. یکم سخته ولی فقط دفعات اولش! ببینیم چه میشود :)