روز به غایت کثافتی شد.
دوباره شرایطی پیش اومد که مجبور شدم برای چند دقیقه حضور دکتر میم. رو تحمل کنم. میخواستم برم ولی گفتم چرا فرار کنم؟ چرا این آقای دچار اختلال شخصیت خودشیفته و دون ژوان رو از پسش برنیام؟ اصلا تا کی ازش فرار کنم چون ازش میترسم؟ اصلا مگه ترس داره؟ [آره داشت. فقط دست و پا میزدم به خودم دلگرمی بدم.]
منتظر بودم حرف بزنه که یهو دراومد گفت: دلم هواتو کرده بود. پیام میدادم جواب نمیدادی بیمعرفت. گفتم: فکر کنم معنای خداحافظ برای همیشه به اندازه کافی روشن بود؟
میگه: تو چته که به من میگی نه؟! چی میخوای که من ندارم؟ از لحاظ مالی، عاطفی، درسی همه جوره ساپورتت میکنم. بابا تو مگه نمیبینی چقدر دورم دختر ریخته التماس میکنن؟
- بهتون که گفتم. دید من از وارد رابطهای شدن با اون چیزی که شما فکر میکنی فرق میکنه. من نمیخوام انرژی و وقت طرف مقابل و احساس خودم رو الکی خرج کنم. من اتفاقا یه آدم امن میخوام. کسی که حاشیه نداشته باشه، اتفاقا توجه زیاد بقیه و شهرت و معروفیت شما من رو بیشتر دور میکنه تا اینکه جذب کنه.
تقریبا با داد داشت باهام حرف میزد: ببین وقتی به آدم کلهگندهای مثل من میگی نه انگار داری چوب میکنی تو .... .
- بی ادب.
- من دوستت دارم. کنار تو خودمم، احساس صمیمیت باهات میکنم. تو فقط ظاهر کاری منو دیدی. عاطفی منو ندیدی. عصبیم میکنی که اینقدر بیعقلی و بدون اینکه یه بار با من بیای بیرون بهم میگی نه. لااقل یه بار بیا تهران.. تا امشب بهم خبر بده. از لحاظ مالی همه جوره هواتو دارم. بهترینا رو برات میگیرم.. هرچی بخوای! (شاید چون همه با پولش اغوا شدن فکر میکرد برای منم این راهکار جواب بده)
- نه، همین که به من میگین بیعقل و داد میزنی خودش گویای همه چیز هست. من نیاز مالیای هم ندارم.
- ببین هم بیعقلی هم بیلیاقت و داد میزنم چون دوستت دارم و این رفتارت عصبیم میکنه. یه زن چی میخواد که من ندارم؟ مثل من ولع رسیدن نداری.. من دارم!
سعی کردم لحنم همچنان محکم و بیتفاوت باشه، بهش گفتم: دوست داشتن اینطوری نیست. خدافظ.
- خبرم کن.
- خدافظ
رفتم. تقریبا داشتم میلرزیدم. این مرد واقعا عاشق من نیست! فقط چون یکی بهش نه گفته دلش میخواد نه رو بکنه آره. بعد که آره شد کنار بذاره و تو فکر لذت فتح دیگهای باشه. حرص میزنه چون کسی بهش تا حالا نه نگفته و حالا که گفته میخواد به دستش بیاره. آدم ترسناکیه و اصلا مدل طلبکار بودن و صحبت کردنش حس ناجور بودنش رو قشنگ به آدم میده. ولی قدرت ریجکت کردنش رو دارم. هرچند من معنی گرگ تو جامعه رو تازه فهمیدم...
* با دوستم راجع بهش حرف میزدم میگفت: چه عیبی داره؟! یه سود دوطرفهاس. سخت نگیر زهره.. فوقش رابطهتون به هم بخوره لااقل یه مدت تونستی خوش بگذرونی اونم در حد سوپر لاکچری.😂
- روحم.. روحم سوراخ میشه. من خیلی احساس پستی میکنم اگه به خاطر پولش قبولش کنم. حس دمِدستی بودن میکنم.. چرا وقتی میتونم دلم رو با یه دل دیگه تاخت بزنم، بخاطر پول این کارو بکنم؟
مطمئنم بهترین تصمیم در مواجهه با چنین آدم و شخصیتی رو گرفتم. مطمئنم. 😎
پ.ن
یاد یک شعر از جناب مولانا افتادم. یه راهبی تو بازار با شمع تو روز روشن تو بازار دنبال چیزی میگشته. یه فضولی میاد بهش میگه:
هین چه میجویی به سوی هر دکان؟
هین چه میگردی تو جویان با چراغ؟
راهب میگه:
گفت میجویم به هر سو آدمی
که بود حی از حیات آن دمی.
بهش میگه: اووف آدم که زیاد اینجا ریخته، بازار پُره!
مولانا میگه راهب اینطور جوابی داد:
گفت خواهم مَرد بر جادهٔ دو ره
در رهِ خشم و به هنگام شره
وقت خشم و وقت شهوت مرد کو؟
طالب مردی دوانم کو به کو
کو درین دو حال مردی در جهان؟
تا فدای او کنم امروز جان
بعد آدم فضوله میگه: آآآ واقعا چیز نادری میجویی😁 good luck
البته اینجا مرد نماد از آدمیته. درمورد زن هم میشه همین رو گفت حالا با صفات مدنظر تر مثلا.