دیشب رفتم کلی تنقلات و چیپس و پفک و آلوچه و توت فرنگی و توت سیاه خریدم و خونه رو بکوب تمیز کردم و یه مرغ سرخ کردم و برنج گذاشتم و سالاد کاهو درست کردم و نشستم به انتظار..
و بالاخره فاطمه خانوم رخ نمایاند و زنگ خونه مون به صدا دراومد. اینقد عجله ای اومده بود دیگه تو خونه ی خودمون رفت حموم :| بعد میگفت من الان برم خونه موضوع تمیزی موهام رو چجوری برای مامانم توضیح بدم؟! 😅 گفتم بگو بساط فسق و فجور بوده بعد هم دوتایی با هم از ایران فرار میکنیم تو با د. من با ع. چهارتایی 🤦♀️😅 بماند که تا ساعت ۶ صبح حرف زدیم، بعضی حرفامون رو از بس خوابالو بودیم یادم نمیاد 😶
هوا هم دیشب بارونی بود و بوی بارون میومد ما هم همه ی در و پنجره ها رو باز گذشته بودیم و قشنگ از هوای پاک لذت می بردیم..
خیلی خوش گذشت، الان هم تقریبا یه ساعت میشه که رفته =) داشتن دوست در این مواقع اصلِ خاصیت خودش رو نشون میده! همیشه داشته باشید یکی از این رفیقا.. حتی به غلط!