دیشب بعد از شنیدن دو تا خبر بد واقعا پوکیده بودم. زنگ زدم شادی و مامانم با هر کدوم یه ساعت حرف زدم ولی بازم تخلیه نشدم انگاری.. از طرفی تو خوابگاه بودم و اون ساعت دیگه نمیشد از خوابگاه رفت بیرون. به دوستام گفتم: بچه ها من واقعا حالم خرابه. بمونم تو اتاق میزنم زیر گریه. بیاید بریم بدوئیم 😐 فرشته گفت : بیاید بریم باشگاه پخش رو روشن کنیم و برقصیم. سه تایی رفتیم و در حد مرگ هم رقصیدیم و هم ورزش کردیم. تا مینشستم یا می ایستادم فرشته مجبورم میکرد بدوام. میگفت بدو! برقص! راه برو و گریه هم بکن ولی نشین. منم بچه حرف گوش کن 😈 همینکار رو کردم. تازه اشکم هم درنیومد فقط طوری شد که اومدم تو اتاق، افتادم رو تخت و اصلا فرصت سوگواری برای اتفاق های بد پیدا نکردم و بیهوش شدم! (اصرار فرشته برای ورزش کردن بخاطر این بود که شب راحت بخوابم و فکر و خیال نکنم. حقیقتا دمش گرم با این مغز فعالش. خیلی گله)
صبح هم تا ظهر کلاس داشتیم و بعدش رفتیم کاشون گردی :)))) حمام فین که شونصد بار رفته بودیم به جاش رفتیم خانه های تاریخی کاشان! و اینقدر خوش گذشت که تو یه پست جدا با تصویر راجع بهش مینویسم.
خلاصه که الخیر فی ما وقع! خیر تو چیزی هست که پیش میاد ، خدا هم که حواسش هست پس نباید سخت گرفت 🌸 ببینیم آخرش چی میشه 💕 هرچی باشه بد نمیشه، لااقل پایانش قشنگ میشه مطمئنم! ^^