اصولا کسی تو زندگی شناخت دقیقی از من و کارهام و روحیاتم نداره. به جز افراد معدود خانواده و دوست عزیزم: شادی.
خانواده که دائما توصیه میکنن مسیر طبابت رو بی هیچ حاشیهای طی کنم و خیلی از این شاخه به اون شاخه نپرم.
اما شادی!
دیروز خونهشون بودم و داشتیم سالاد ماکارانیای که درست کرده بود میخوردیم و از زندگی لذت میبردیم که ازم پرسید: چرا اینقدر تو راه رفتن لَنگ میزنم؟
بهش گفتم: تو مبارزه ضربه دیدم.
از اونجایی که داره کوچ میکنه اون طرف دنیا، کتابی رو که بهش داده بودم بخونه پسام داد و پرسید: جدیدا چه عنوان کتابهایی رو خوندم؟ کدومشون قشنگه که بخونه؟
منم عکس کتابهایی که این مدت خریده بودم و فعلا دوتاشون رو خونده بودم بهش نشون دادم. و برای اولین بار جملهای بهم گفت که تا حالا هیچکس بهم نگفته بود:
زهره! تو چقدر خوب از وقتت استفاده میکنی! صبح تا ظهر بیمارستانی ولی درس میخونی، باشگاه میری، کلاس زبان عربی میری، کتاب های غیردرسی میخونی کلی دوست داری که باهاشون بیرون میری و کلی جاهای متفاوت میری. از طرفی یه سره پیش منم هستی! تازه فضای مجازی و توییتر هم میری! چطوری این همه کار انجام میدی؟
- خودم تا حالا بهش دقت نکرده بودم! تازه یه وقتایی میگم اوقات پِرتی زیاد دارم. آدم هرچقدر کارهاش بیشتر برنامهریزیش هم بیشتر.. ممنون که بهم گفتی :') تا حالا کسی چنین چیزی بهم نگفته بود!💘