تا الان ۵ تا ۴۵ دقیقه با دکتر جلسات تراپی داشتم.
جلسه پنجم رسیدیم به مواجههی من با کودک درونم:)
باورم نمیشد.. فکر میکردم روی من جواب نده ولی...
چیزی شبیه به هیپنوتیزم؟ نمیدونم. هرچی! از دیدن یه کودک معصوم که عمری براش والدِ سرزنشگر بودم گریهام گرفت. ۵ دقیقه گریه کردم به خاطر مواجه شدن با زهرهی ۵ ساله.
اونم نه از شادی، نه از ذوق! از غم این که تنها گذاشتمش و این همه وقت ازش غافل بودم. فکر میکردم کنارمه ولی من تمام این مدت تنهاش گذاشته بودم..
آه.. مرسی دکتر❤️🩹✨️
براتون ننوشتم دیشب(!) کوه بودم.. اینقدر زیبا گذشت که امیدوارم تو کشیک فردا فرصت بشه تا با عکس راجع بهش براتون بنویسم.