[▪ not found ▪]

My head is a jungle :|

یه وقتایی.‌

Zohre | ۱۴۰۴/۱۱/۲۴ | 16:59

یه وقتایی واقعا شوق و ذوقم برای زندگی رو دوست دارم‌.

مثل همین پنجشنبه‌ای که گذشت و دلم پر میزد واسه این که یه غذایی آماده کنم.. یه عصرونه! و کسی باشه که از گذروندن اوقات کنار هم لذت ببریم.

خیلی فکر کردم! کارهام رو کردم، خریدها رو انجام دادم و داشتم فکر میکردم به کی زنگ بزنم؟

- هیچ وقت فکر نمی‌کردم برای پیدا کردن یکی که کنارش وقت بگذرونم و شاد باشم این همه فکر کنم و بگردم.

مخاطبینم رو گشتم و کسی که چنگی به دلم بندازه یا کسی که آمادگی این رو داشته باشه که با یه زنگ به مهمونی دونفره‌ام درخواست مثبت بده پیدا نکردم.

تا این که! یاد یکی از دوستام که از پزشکی چند بار انصراف داده بود و به زور نگهش داشته بودن افتادم.

میدونستم تازه از یه رابطه اومده بیرون و شاید نیاز به حال خوب داشته باشه.

شماره‌اش رو ذخیره نداشتم چون از تابستون اومده بود قم و چند ماهی بود که تو بیمارستان فقط میدیدمش.

شماره‌اش رو از تو پیامک‌های ارسال شده بی‌نام پیدا کردم و بهش زنگ زدم :) و قبول کرد که بیاد.

منم شروع کردم به آشپزی و تمیز کردن همه‌جا.

چه کِیفی داره این وقت گذاشتن‌های گاهی به گاهی برای بهتر شدن احوالاتت.

اومد و برام یه دسته گل نرگس اورده بود. گذاشتم تو گلدون و از بوی خوبش که تو پذیرایی پیچیده بود حظ میکردیم.

رفتم ناهار رو بیارم اومد کنارم تو آشپزخونه. ته‌چین رو برگردوندم تو ظرف و بهم گفت:

- چه عطری داره! واقعا خودت درست کردی؟

- دختر ناسلامتی ۲۷ سالمونه😂 به نظرت جز خودم کی میتونه این کار رو کرده باشه؟

- آخه من بلد نیستم!

- فدای سرت! تو نوش جونت کن من دستور پختش رو بهت میگم.

خب هم از دسر راضی بود هم ناهار. خودشم نوشیدنی گرفته بود آورده بود. کلی از این و اون و سرگذشت‌مون حرف زدیم..

رفتم چایی گل دم کردم و واقعا به طرز دلنشینی همه چی خوب پیش رفت. یه لیوان چای هم ریختم بردم خونه مامان بزرگ و دوستمم باهام اومد.

کلی با مادربزرگم حرف زد و مادربزرگم پرسید:

- زهره؟ دوستت همکارته؟

- آره ننجون.

روش رو برگردوند طرف رفیقم پرسید: شما شوهر هم داری؟

- نه حاج خانوم!

- ان شاءالله به حق امام حسین هردوتون خوشبخت شین

مادربزرگم هم که دید رفیقم خانم دکتره، بلند شد براش پسته‌هایی که برای کسی نمی‌آورد، آورد به علاوه ی سوهان و ... حسابی تحویلش گرفت :)

کلی هم گفتن و خندیدن و از خونه مادربزرگم که برمیگشتیم دوستم گفت: زهره چه مادربزرگ بامحبتی داشتی!

- تو مادربزرگ نداری؟

- نه..

بعد هم رفتیم خونه خودمون و باقی روز رو گذروندیم.

حرف زدیم، عکس گرفتیم، آرایش کردیم..

آخرش هم با پخش تلوزیون چند تا آهنگ پلی کردم و از قضا سلیقه‌ی آهنگی‌مون یکی بود.😄 یه جا بهش گفتم: اون آهنگه هست که میگه: گفتی میخوام رو ابرا همدم ستاره‌ها شم؟

- عه آره من دارمش!

با گوشی پلی کرد و دوتایی بلند بلند میخوندیم و خنده‌مون گرفته بود.

بهش گفتم: میدونی من مامانم با رادیو پخش و نوار این آهنگ رو پخش میکرد و من از اون زمان حفظم؟

- منم از بچگی حفظم :)))

روز خوبی بود..

از اون روزها که میتونست خیلی معمولی بگذره ولی با یه دوست و یکمی وقت گذاشتن جز روزهای قشنگ زندگیم کردم!

هرچند با تلاش ولی خب راضی ام😇

همین

مشخصات وب
ما قطعت رجایی منک :)

به قولِ حیدر یغما: آشفتگیه.. باید ببخشید!

• 95/8/12
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
موضوعات وب
  • نامه_ای _به_خودم
  • #کتاب_خوب
  • درس_ زندگانی
آرشیو وب
  • اسفند ۱۴۰۴
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای [▪ not found ▪] محفوظ است .