امروز دیدم استوری گذاشته کنار یه درخت جینگول پینگول کریسمس و واقعا حالش خوب بود!
یه پالتوی شتری تنش بود و یدونه از کلاههایی که کج روی سر میذارن و آدمهای هنری ازش استفاده میکنن هم روی سرش بود و موهاش که تا شونههاش بود هم مرتب و بیگودی شده به چشم میومدن. پشت سرش یه حالت کلیسا بود که تمام نمای ساختمون رو پر از ریسه های لامپ کرده بودن و یه ستاره بزرگ هم گوشهی بالای درب ساختمون میدرخشید. تو تاریکی شب با این که کلی روشنایی دور و برش بود ولی به نظرم از همهشون روشنتر میومد..
چقدر دلم برای این دخترک تنگ شد. دقیقا سه روز پیش بود که تو خیابونی که از همهجا بیشتر پاتوقمون بود رد میشدم و یادش که کردم دو دقیقه پانیکوار گریه کردم و بعد از این که فهمیدم یه جای دیگهی دنیا خوشحاله، منم با خوشحالی به مسیرم ادامه دادم و رفتم خونه..
چقدر راحت آدمایی که باهاشون عمیق پیوند خوردیم، مثل برگی که افتاده روی خروشانترین امواج آب ازمون دور میشن!
آه.. بگذریم :)
این روزها درگیریهای درسیم بیشتر شده. از طرفی استادمون کرم المپیاد شرکت کردن رو انداخته تو جونم و نمیدونم با این ظرفیت و صبوری کمم که این روزا رو به لبریز شدنه، برای این کار و انجام دادنش تصمیمی میگیرم یا نه..
کلاس عربی رو هم دارم میرم. استادمون گفته ۶ ماهه زبانت رو اوکی میکنم و به نظرش با استعداد و با ادب میام :) تلاش میکنم نا امیدش نکنم و حس میکنم میتونم!
همین