من یه انسان بالغم که در ضعیفترین، متلاطمترین و خشماندودترین حالت ممکن خودم هستم.
اجازه ندارم این خشم رو تو روابطم با آدما بروز بدم چون این بیاخلاقی و دور از شعوره. تنها جایی که میتونم یکم سرریزش کنم باشگاه و موقع ضربه زدن به میته. میتِ زبونبسته..!
دقیقا چیزی شبیه به آتشفشان کراکاتوا تو ساعت های پیش از فورانش.
حوصله رانندگی ندارم، حرف زدن با آدمها و دیدنشون تهموندهی انرژیم رو برای گذروندن زندگی میبلعه و صفرم میکنه.
صداهای تلوزیون و موبایل بقیه برام آزارردهنده است.
لامپ ها رو خاموش میکنم و گاهی حنی نور طبیعی وسط روز رو هم برای خونه زیادی تلقی میکنم.
این حالت هیچ اسم فلسفی و قشنگی هم نداره! فقط این رو میدونم که با آغوش باز دارم میرم به سمت افسردگی..!
هیچ واقعهی بیرونی هم مسبب این حالت نیست. فقط به خاطر قرص هاییه که میخورم و هیچ چارهای جز تحمل عوارض شون تا 2 ماه دیگه ندارم.