تقریبا هیچ انرژیای برام نمونده:)
هر ۲۴ ساعت حداقل ۸ ساعت بیمارستانم، دو روز در میون هم کشیک.
یعنی از هر چرخه ۷۲ ساعته زندگیم ۳۸ ساعت بیمارستانم..
راه میرم، راه میرم، کار میکنم، کار میکنم، راه میرم، با مریضا مهربونم، دو تا از پرستارهای بخش داخلی وحشیان و بدرفتاری میکنن، پرستارهای اورژانس مهربونن، دوتاشون که دیگه خیلی مهربونن:)) مریضها خوب میشن، مریضها میمیرن، همراهها راه میرن، آدرس اتاق ۹ رو میپرسن، آدرس رادیولوژی رو میپرسن، مریضهای پیر گیر سلامتیشونن، بعضی همراه ها بالای سر مریض پره ارستشون قرآن میذارن، گریه میکنن، بعضی همراهها واقعا دلسوز بیمارن، بعضیا از سر بلاتکلیفی اونجا لق میزنن، بیمارستان رو دوست دارم! گاهی ساعت ۲ شب که از رمپ اورژانس میام پایین از خستگی اشک میچکه از چشمام.. بعضیا قشنگ نگاه میکنن، بعضی رزیدنتها ابیوز میکنن، دنبال کار اضافی میفرستن، گاهی اینقدر فاصله بیمارستان امیرالمومنین و بهشتی رو پیاده میرم و میام که پاهام از درد ذُق ذُق میکنن.. دلتنگم. گاهی شادم، گاهی غمگین، گاهی اونقدر پرکار که نمیفهمم چمه، گاهی وقتا با پرستارهای اورژانس میگیم و میخندیم.. گاهی منشی بخش داخلی موقع غذا خوردن پیجمون میکنه و نمیذاره ناهارمون رو گرم بخوریم.. گاهی نمیرسیم ناهار یا شام بخوریم. غذامون میمونه و تا میایم برداریم میبینیم یکی برداشته و اثری ازش نیست. پاویون خیلی نامرتبه، یکی اونجا وسواسیه و کل اتاق رو پر دستمال کاغذی میکنه.. به آقای سرمدی گفتم امروز بعد چند روز خدمات فرستادن و اومد یکم تمیزش کرد. خانوم خدماتی میگفت: چند روز مشهد بودم اینجا اینقدر به هم ریخته..! فاطمه کربلاست، بابام داره میره، به ما مرخصی ندادن، دلتنگم. اگه گاهی مهربونی و کمی قدرشناسی بعضی مریضها و همراهها نبود باتری تموم میکردم. اگه مامان نبود باتری میسوزوندم. امروز دو تا دختر که مامانشون وایتکس خورده بود بهم گفتن: شما مهربون ترین دکتری هستین که ما تا الان دیدیم:)) آقای ح. پرستار بخش بهم به ترکی دو تا چیز گفت که نفهمیدم! گفتم: یعنی چی؟ گفت یعنی چشم درشت! اون یکی هم یعنی صورت خندون، همراه اون خانوم بیماره بهم گفت: از دور دیدیمتون گفتیم: دختر خوشگله اومد:)) بیمارها اکثرا ازم میپرسن: خانم پرستار! آقای دکتر کی میاد؟ به من و فائزه بچههای اورژانس میگن دوقلو:) سراغم رو از فائزه گرفته بودن پرسیده بودن: قلات کجاست؟ دلم برای خودم تنگ شده. برای زندگی بیشتر! برای شاد بودن بیشتر... حتی تعطیلات هم میکشونن ما رو بیمارستان. بدون حقوق، فقط برای بیگاری.. با ماهی ۶ تومن. مامان همش برام لباس و کفش و کیف میخره.. تلاش میکنه شاد باشم. حسابم رو پر پول کرده:) احتمالا باهاش یه دوربین بخرم. نمیدونم.. زندگی اینه؟ یا ما جایی گیر افتادیم که نباید؟ رزیدنت من رو میفرسته دنبال کاری که وظیفه ام نیست! برو سیتی اسکن بیمار رو بپرس چی شد! برو آزمایشگاه جواب پتاسم بیمار رو بگیر و بیا. [پاهام درد میکنه، جز وظایف من نیست! تو آیین نامه کاری من تعریف نشده ولی رزیدنته.. اگر کارهاش رو انجام ندی اورژانس فیکسات میکنه، کشیک اضافه برات میزنه] دنیا عادلانه نیست. داشتم رد میشدم یکی بهم میو کرد. چمیدونم والا:) به آقای سرمدی هم خودم زنگ زدم گفتم یکی رو بفرسته بیاد پاویون رو تمیز کنه. زبون اعتراض ندارن بقیه!
آه.. چند روز پیش تو اورژانس نیدل استیک شدم. کسی اهمیت نمیداد. خودم رفتم سرپرستاری گزارش کردم، فرم دادن دستم گفتن: خودت مشخصات بیمار رو بنویس، رپید تست HIV و بافر دادن دستم گفتن خودت ازش نمونه بگیر، تا جوابش بیاد و منفی بشه از استرس استخوانهام پوکید. هیشکی اهمیت نمیداد. برده داری نوین! برده سفیدپوش:)) دلم خونه بودن رو میخواد، تفریح رفتن پنجشنبهها، دورهمی، با رفیقام دور دور کردن! همه شون مهاجرت کردن. جای شادی تو قلبم خالیه. برام از ایتالیا گردنبند و عطر فرستاده.. منتظرم بیاد ببینم چهطوریه:) ذوق دارم. برای مامانش هنوز واسه متخصص طب فیزیک نوبت نگرفتم! یادم میره. باید ببرمش دکتر حالا که شادی نیست من به جای اون. پروپوزالم اصلاحیه خورد. بیستم دفاع دارم تو دانشگاه. شنبه هم نوبت تراپیست گرفتم. فقط میخوام جون به در ببرم! مامان امروز یه پلومرغ خوشمزه درست کرده بود.
ولی من هنوز زندگی کردن رو طلب دارم از روزگارم!
باید جون به در ببرم و دوباره زندگی کنم..
باید زندگی کنم...
زندگی! زنـــدگی! زنــــــدگی!