میدونم حرف زدن از زخم و آدم و غم زیادی تکراریه :)
میدونم خیلی جاها از زخم ها و دردهای روحِ آدمی خوندین و منم چیز جدیدی برای گفتن ندارم..
یک جایی هست بعد از زخم خوردن، بلند میشی و دستت رو میگیری رو زخم. خون نیاد! دووم بیاری..
زمان میگذره و ردی از زخم مهمون همیشهی تو میشه. گاهی با جسارت درموردش حرف میزنی و گاهی با شرم.. گاهی هم ترجیح میدی درموردش سکوت کنی.
گاهی چیزی دردناکتر از خود زخم برات رقم میخوره. زخمی که ظاهرا خوب شده ولی میبینی بعضیا باهات کاری میکنن که از زخمی که یه زمانی برداشتی و رو به بهبودی رفته، دردناکتره!
شکرگزار بودن و تسلیم رضای خدا بودن همین موقعهاس که سخته :)
روحم این چند وقت خیلی درد میکنه.. دردی که نمیدونم اصلا التیام پیدا میکنه یا نه!
و پذیرش.. گاهی باید پذیرفت و حتی در مواقعی که کمات اومده، سختت شده، ممنون خدا بود. چون به مراتب میتونست سختتر باشه کما این که برای خیلیا به آسونی داستان تو نگذشته!
تو این وانفسای کشتار غزه و لبنان، چقدر ای نفْس! خودخواهی که به فکر غمهای خودت افتادی...