
بیا همین جا کنار من، آروم بشین..
تو تا همین الان هم به اندازه کافی شجاع بودی، دوام اوردی و جا نزدی.
همیشه شرایط مطابق خواست و تلاش ما نیست. ولی خب میشه آدم تو خودش پذیرش به وجود بیاره و اونجایی که نمیتونه چیزی رو تغییر بده لااقل آرامش داشته باشه و تو کشمکشی که هیچ دخالتی تو خلقش نداره کمی اوضاع رو راحت تر به سر کنه.
بیا گاهی دست از گلوی خودمون برداریم!
اومدی بیرون روی چمنها بشینی و بارون میگیره؟ کفش و جوراب هات رو در بیار و روی چمنهای خیس خورده راه برو و بذار به جز فرش و آسفالت پاهات مزهی زمین دیگهای رو هم بچشه!
نمیخوای؟ قبل از این که برگردی جایی که بودی، روی سنگفرش های کنار چمن ها راه برو و بذار ریههات از عطر چمن های خیس، منبسط و مرطوب بشه..
هرچی! تو شرایطی که تو به وجودش نیووردی خردهای به تو نمیگیرم عزیزِ من! اما لذت نبری و طعم لذتی رو به خاطر شرایط سخت اگه از خودت محروم کنی، من نه! ولی چند سالِ بعدِ خودت، که نیروی ذهنی و جوانی کمتری برای خوش بودن تو دسترس داره طلبکارت میشه که چرا سختترش کردی و نتونستی چیزی برای لذت بردن و کمی آسون گذروندن پیدا کنی!
پس لبخند بزن و هرچقدر هم دنیا سخت، منعطف و پر امید و خوشقلب باقی بمون!
کار سختی نیست.. بهم اطمینان کن که تو هم میتونی! :)
* نوشته شده در هشتم شهریور سالی که نسبت به سالهای دیگه مهربونتر به نظر میاد!