[▪ not found ▪]

My head is a jungle :|

روز آخر..

Zohre | ۱۴۰۲/۰۴/۲۷ | 11:20

دیروز روز آخری بود که واسه روتیشن بهداشت، خارج از قم بودیم. ولی کلا روز عجیبی بود! همون اول صبح گوشی من از دستم برای بار سوم افتاد و این صفحه ی کوفتیش شکست و دوباره دو تومن خرج الکی گردنم گذاشت! بعد هم برخلاف هر روز که با سرویس میرفتیم تا روستا خودم ماشین بردم و سر راه رفتم دنبال فاطمه! (همون رفیقم که با همیم و تو پیاده روی اربعین با هم دوست شدیم) ساعت 8 رسیدیم و تو تمام طول مسیر مداحی پلی کردیم. (از مزایای داشتن دوست هم فکر) ساعت 9 و نیم هم از مدیر پایگاه خواستیم اجازه بده زود بریم و فردا هم نیایم! ایشونم موافقت کرد و گفت: حضوری فرداتون رو بزنید و نیاید. ما هم خوشحال چون نمودیم و روپوش هامون رو عوض کردیم و زدیم بیرون! موقع برگشت سه تا روستا رفتیم! تو یکی بستنی قیفی خوردیم، تو یکی دیگه رفتیم امامزاده‌اش زیارت و تو یکی دیگه هم گم شدیم😐😂 از این ها بگذریم واقعا هیچی صفای امامزاده های داخل روستا نمیشه :)💚

حیاط امامزاده رو مشاهده میکنین با یه حوض بزرگ و کلی غاز! یک انکر الاصواتی هم بودن که نگو.. :) به صدای الاغ گفته بودن زِکی! اومدم قم به بابام میگم بابا اسم این پرنده ها چیه؟ میفرماید: غاز اسرائیلی! میگم: غاز فلسطین اشغالی چرا نه؟ (گاها در مکالمات روزمره خیلی سم میشم!) داخل امامزاده هم هیچکس نبود! البته اینجا رو من آخر هفته یه بار با خانواده ام و چند تا از دوستان اومده بودیم ولی اون موقع خیلی شلوغ بود! فقط وقتی ما اونجا بودیم یه پیرمرد مسنی اومد داخل.. فاطمه گفت: زهره در رو قفل نکنه؟ گفتم لامصب یه پیرمرده! 5 ساله بوکس کار میکنی تازه ما هم دو نفریم از چی می ترسی؟ هر چند معلوم بود از اهالی هست و اومده زیارت. بعد هم نمازش رو خوند و رفت بیرون! موقعی که داشتیم میرفتیم از امامزاده بیرون، در رو باز کردم و به فاطمه گفتم: اینقد نگران نباش.. دیدی کسی در رو قفل نکرد؟

بعدشم موقع برگشت چون روز آخری بود که میشد آهنگ گوش بدیم و بعدش تا دو ماه دیگه نمیشه، فاطمه کلی آهنگ سمی پلی کرد.. یکی دو تا هم از هلن! یکیش این بود که میخونه: خونه اینجاست خونه ی من جایی که هستی تو باااااا من! اون یکی هم آهنگ حس تازه اش بود بعد این قسمتش رو با هم میخوندیم:

بسه ، خستم ، اگه می بینی چشامو بستم

اگه دارم تو رو می پرستم ، می خوام ببینی پای تو هستم ، پای تو هستم!

اینم قیفی هایی که زدیم بر بدن! برای من رو میبنید دو نونه است؟ زودتر تموم کردم نریزه رو لباسام. بستنی و نون اول رو خوردم، گفتم تو دومی بستنی نریخته! ته نون بستنی رو گاز زدم و کلی بستنی ریخت رو لباسام! اون دستم که تو آفتاب نبود دستکشش رو برداشتم و باهاش لباسمو تمیز کردم، اون یکی رو جدا گذاشتم بستنی ای نشه، فاطمه فکر کرد با اون تمیز کردم اونم دستش بستنی ای شده بود همون تمیزه که جدا گذاشته بودم رو برداشت و باهاش دستاشو تمیز کرد! گفت: منم با همین تمیز میکنم.. نگاه کردم دیدم دستکش تمیزه اس! گفتم تمیزه رو برداشتی که!! کلی زدیم زیر خنده.. یه دو تا پسر جوون هم تو نیسان، کنارمون بودن نمیشد بستنی رو لیس زد. خدا رو شکر یه 206 اومد پارک کرد بین مون و رفت ما با خیال راحت به بستنی خوردنمون پرداختیم :)))

تو جاده ورجون به طرف قم یه پسر جوون پشت یه کامیون لاکچری نشسته بود و از اونجایی که مسیرمون یکی بود و سبقت ممنوع بود مسیر زیادی پشت سرش بودیم. بماند که راه هم بهمون نداد که بریم! وقتی از کنارش رد شدیم ریلکس با یه لبخند بزرگ که چشماش بیشتر از لباش می خندید نگاه مون کرد! یه چند تا بوق ماشین عروس طور هم برامون زد و منم دو تا بوق زدم و در حالی که از خنده مرده بودیم، اون رفت طرف کاشون و ما دور برگردون رو دور زدیم و پیچیدیم سمت قم!

این بود انشای ما :)))

مشخصات وب
ما قطعت رجایی منک :)

به قولِ حیدر یغما: آشفتگیه.. باید ببخشید!

• 95/8/12
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
موضوعات وب
  • نامه_ای _به_خودم
  • #کتاب_خوب
  • درس_ زندگانی
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای [▪ not found ▪] محفوظ است .