[▪ not found ▪]

My head is a jungle :|

سر ظهری!

Zohre | ۱۴۰۲/۰۴/۲۰ | 12:59

امروز با نازنین بعد از اینکه رسیدیم قم، بدون هیچ قصد خریدی رفتیم پاساژ و من مانتو و روسری خریدم :))) موقع برگشت ماشین گیرم نمیومد، یه تاکسی نگه داشت، گفتم آقا اینجا مسیرش به فلان جا می‌خوره؟ پیرمرد برگشت یه نگاهی بهم کرد گفت: ماشین‌های این مسیر فقط تا فلان جا میرن باید تا اونجا دربست بگیری، برای راننده تو این گرما یه نفر نمی‌صرفه دخترم! گوشیم خاموش شده بود و نمیتونستم اسنپ بگیرم یا کارت به کارت کنم و از دستگاه عابربانک هم خیلی دور بودم و تو اون گرما توان نداشتم که برم. یه ده تومنی هم بیشتر نداشتم و گفتم: عیب نداره! تا هرجا مسیرتون بود میام. داشتم با خودم فکر میکردم چرا به روسری فروش نگفتم بیشتر از کارتم بکشه یه مقدار پول نقد بهم بده. همینطور داشتم همه‌ی راه حل‌های نرفته رو تحلیل میکردم و چشم دوخته بودم به ده هزار تومنی تو دستم که یهو دوباره با صدای پیرمرد از افکارم پرت شدم بیرون: هوا خیلی گرمه.. اذیت میشی تو این گرما وایستی. با همین پول میبرمت، گفتی فلان جا دیگه؟ گفتم: نه حاجی سخت تونه من تو مسیر پیاده میشم.. گفت: عیب نداره هوا واقعا گرمه. تو هم دختر خودم.
از ته دل بهش گفتم: خدا بهتون برکت بده ان‌شاءالله.. ممنون!
دلم نیومد تا خودِ مسیر بره و قبل‌ترش پیاده شدم. بهش گفتم: دستت درد نکنه حاجی! خدانگهدارتون :))
یه مسیری رو پیاده رفتم و رسیدم به پارک تهِ کوچه‌مون. دیدم پاک‌بان فلکه‌ی آب رو باز کرده و داره حوض رو با آب زلال پر میکنه، بهش گفتم: آقا آب خنکه؟ گفت: آره تمیز هم هست، آب شهریه. منم دستامو زدم تو آب و به پوست صورتم تو دمای ۴۰ درجه با آب خنک یه حال اساسی دادم. با خوشحالی تمام داشتم از پارک به سمت خونه خارج میشدم که نگاهم افتاد به یه زن که زیر یه درخت و روی چمن ها دراز کشیده بود و کاملا تو دید بود. دیدم یه مقنعه‌ی سرمه‌ای سر کرده و با شلوار طوسی و دکمه‌های مانتوش رو باز کرده و یه تاب آستین حلقه پوشیده که رفته کنار و یه سوتین کرمی تور کاری شده که معلومه کمِ کم یه سال دائم تن‌اش بوده، پیداست! بهش نمیخورد از اون زن‌ها باشه از طرفی هم تا الان چنین موردی تو این پارک ندیده بودم و عجیب بود. به چهره‌اش دقت کردم صورتِ تیره و آفتاب سوخته، لب‌های کبود.. یه لحظه گفتم نکنه اوردوز کرده. حقیقتا هیچ جای این صحنه سکسی نبود! مطلقا. در عوض سرشار از ناراحتی بود.. حس تلخی میداد.. آروم صداش زدم: خانم؟ تا صدامو شنید با ترس و دلهره بلند شد نشست و همزمان با نشستنش دو تا سرنگ از زیر تنش و یه پایپ واسه کشیدن از تو بغلش سر خورد رو زمین. کاملا نشئه، با چشمای نسبتا برآمده و گیجی کامل نگاهم می‌کرد.. گفتم: کاریت ندارم فقط میخواستم مطمئن شم حالت خوبه. چیزی نیاز نداری؟ تشنه‌ات نیست؟ گوشه‌ی زیراندازشو کشید رو سرنگ ها و پایپ و گفت نه. دندوناش هنوز سالم بود، لب مانتوش رو هم به هم نزدیک کرد و دیگه سوتینی پیدا نبود و دوباره زیر درخت خوابید..
حقیقتش دلم گرفت! تو دلم گفتم کاش یه روزی اینقدری از دستم بربیاد که برات کاری بکنم..

خلاصه مسیر برگشت امروز برای خودش داستانی بود!

مشخصات وب
ما قطعت رجایی منک :)

به قولِ حیدر یغما: آشفتگیه.. باید ببخشید!

• 95/8/12
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
موضوعات وب
  • نامه_ای _به_خودم
  • #کتاب_خوب
  • درس_ زندگانی
آرشیو وب
  • تیر ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • آرشيو

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای [▪ not found ▪] محفوظ است .