امروز یه خانوم ایرانی سانتی مانتال با موی بلوند و صندل درحالی که سوییچش رو توی دستش میچرخوند و نگاهش به بچهاش توی کریر (carrier) بود هی میگفت: نمیخواستم و یهویی شد و با شوهرم اختلاف داشتم و یکی داشتم اینو میخواستم چیکار و تو این گرونی چجوری جمع شون کنیم و ...
وَ این ناشکری ها رو در حالی میکرد که پسر کوچولوش دو تا دستاشو چپونده بود تو دهنش و انگشتهاش رو میخورد وصدای ملچ ملوچش دلِ آدم رو میبرد.
بعد از این خانم یه زن افغانستانی اومد با چهارتا بچه و بدون هیچ مدرک قانونی و همچنان رد رنج و فقر رو پوست آفتابسوختهاش معلوم بود و میگفت ۶ ماهه از افغانستان اومدم. برای چک تیرویید نوزادش اومده بود و پسرش رو صدا میزد: رحمت جان!
تحلیلی برای ارائه ندارم ولی دیدن این دو رفتاری که در برابر نعمت یکسانی تو اون اتاق وجود داشت فضا رو برام عجیب کرده بود..
فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُـــــمَا تُكَذِّبَـــــانِ..
پس کدامین نعمتهاى پروردگارتان را انکار مىکنید؟