خاطره ای که میخونید دیروز نوشته شده و با یک روز تاخیر تو وبلاگ ثبت میشه :)
امروز توییت زدم:
"تو ۶ ساعت دو نفر جلوم احیا شدن و هر دو نفر در نهایت فوت شدن. روز تو چطور بود؟"
رفیقم این توییت رو دیده و پیام داده: "خوبی؟ دمغ که نیستی؟" حقیقش من با موضوع مرگ دیگه کنار اومدم چون آرامش آدما رو موقع جدا شدن روح از بدن شون دیدم. مرگ برای خود آدم اتفاق ناگواری نیست به شرط اینکه اون آدم خوب زندگی کرده باشه. در واقع بیشتر از اینکه ناراحتی رو تو چهرهی آدمی که فوت شده ببینم، تو چهرهی همراههای بیمارا دیدم. برای من مُردن آدما عادی شده. ولی من سنگدل نشدم! فقط به لحاظ روانی و دینی و جسمی پذیرفتم که همه میمیرن و تو اطرافیانی که با خاطراتی از ما زنده میمونن هم معجزهی تطبیق پذیری با نبودن فرد رقم میخوره و دیر یا زود خاک، بیتابی هاشون رو آروم میبخشه!
امروز دو نفر جلوم کد خوردن و احیاشون شروع شد. اولین مورد یه مرد ۶۰ و اندی ساله با سابقهی بیماری قلبی و ابتلا به سرطان. تو تمام زمان احیا ذکر میگفتم: يَا مُحْيِيَ كُلِّ شَيْءٍ وَ مُمِيتَهُ. دعا میکردم احیا جواب بده. دخترش پشت پرده بیتابی میکرد و جیغ میزد. اومد با دودلی دست گذاشت رو شونه ام. برگشتم طرفش. با چشمای گریونش بهم نگاه کرد و گفت: برگشت؟ اون هم مادرم بود هم پدرم. برمیگرده نه؟ حقیقتش ناامید کردن یه آدم دومین کار سخت دنیاست. فاطمه به مانیتور اشاره کرد و بهش گفت ببین! ضربانش برگشت. دخترک که مدام داداش سعیدش رو صدا میزد و با جیغ بهش یادآوری میکرد که: بدبخت شدیم، آروم گرفت. براش صندلی گذاشتم و نگاه ملامتبار انترن که چرا برای همراه صندلی گذاشتی. تو مگه وظیفهات اینه؟ فاطمه هم بغلش کرد. هرچند با نگرانی از تشر استاد و سال بالایی راجع به اینطور ارتباط با همراه بیمار!
دوباره افت ضربان. دوباره احیا و این بار تمام.. صدای جیغ. اعلام ختم احیا.
دومی زنی حدودا چهل ساله. با خط چشم تتو شده و چشمای رنگی روشن! احتمالا اونم انتظار نداشت الان بره.. احیا تو اتاق ایزوله! تلاش.. تلااااااش... اما ناکام. ختم احیا.
من متاثر میشم اما فقط برای چند ثانیه! و تو مدتی که دارم از تخت به اندازهی چند قدم فاصله میگیرم برای مریض یه حمد میخونم و بعد ناراحتی مرگش رو فراموش میکنم. فراموشی ای سریع! سریع به اندازهای که از اتاق حاد یک برم اتاق سه پیش انترن و سال بالاییم. این وسط فقط خودم یه تلنگر محکم میخورم که اوضاع من موقع مرگ چند چنده! همین! خب قرار نیست همه تا ابد زنده بمونیم و این موضوع همیشه به من یادآوری میشه.
میگن یاد مرگ بهترین و ساده ترین کار واسه رونق دادن تقواست. تقوا لزوما نه یوسف نبی شدن! یه چیزی در حد خودم! یعنی همینکه رفتار ناحساب نکنی.
حقیقتش من این تلنگر خوردن ها رو که حواسم رو همه جوره به خودم جمع میکنه دوست دارم.
به قول جناب خیام:
دریاب! که عمر رفته را نتوان یافت..