- جات راحته خانوم؟
- آره! فقط دست اندازا رو آرومتر رد کن.
- باشه.
عجیب اینکه حتی این دیالوگ معمولی هم به نظرم عاشقانه میومد.. :) زندگی از یه جایی به بعد همین توجهات ریزه. اینکه حواسش به پای خانومش که شکسته، بود و هر از گاهی از آینه بهش نگاه میکرد. نزدیک دست اندازا سرعتش رو تا مرز خاموش شدن کم میکرد، وقتی دست انداز رو رد میکرد دوباره از آینه نگاه میکرد ببینه چهرهی خانومش از درد تو هم میره یا اینکه دست انداز رو خوب رد کرده. هربار که دست اندازا زیادی تند میشد و علی رغم کم کردن سرعتش، ماشین تکون شدیدی میخورد به باعث و بانیش بد و بیراه میگفت و هر وقت دست اندازی رو بدون تغییر چهرهی زنش رد میکرد، احساس رضایت تو چشماش موج میزد. ولی هنوز نگران پا و احوالات زنش بود.. زنی که روی صندلی عقب پاهاش رو دراز کرده بود و تابلوهای "به سرعتگیر نزدیک میشوید" رو با کلافگی می پایید. نزدیک هر دست انداز با دستاش، پاهاش رو میگرفت که کمتر تکون بخوره و بعد از هر دست انداز چند باری با دستاش با حرکت رفت و برگشتی روی گچی که پاهاش رو زنجیر کرده بود، میکشید.
شاید اونا این سکانس زندگی شون رو هیچوقت به یاد نیارن! شاید اصلا زن یادش نمونه شوهرش چقدر تلاش میکرد آروم سرعتگیر رو رد کنه و زن از اینکه با هر سرعتگیر، ناخودآگاه شوهرش بهش میرسوند: که حواسم هست باید آروم رد کنم چه حظی میبرد! احتمالش هست اونا فراموش کنن ولی من فراموش نمیکنم.
کاش یادمون نره نبضِ دوست داشتن رو همینقدر ریزبینانه اما مداوم، تو زندگی به جریان بندازیم :)