طرحواره ایثارم اینقدر به مرز بحرانی نزدیک شده که حتی وقتی خواستگار میاد خونه و مامان و بابام میوه و شیرینی میخرن اعصابم خرد میشه :|
حالا میدونم این میوه و شیرینیها رو خودمون میخوریم و مثل بقیه خریدهاست و این هزینهها در قِبال هزینههای عادی خودم چیزی نیست ولی حتی همینم معذبم میکنه.
بار اولی هم نیست هم رو میبینیم ولی اعصابم به هم ریخته. نمیدونم از کجا و چرا، حس میکنم طرف خوبه ولی... 🙄
میام به خودم قوت قلب بدم که: "زهره جون به خودت بیا! تو یه بار همهی این مراحل رو رفتی آروم باش" نتیجه جالبی نمیده!
بخصوص وقتی یادم میاد تمام این مراحل رو رفتم چه نتیجهی محنتبار و داغونی داشته😂🫢