دومین ماه از ۲۸ سالگیمه.
مشغول انجام کارهای جشن فارغالتحصیلی بچهها با دوستم زاهده، مشغول انجام کارهای روز دفاعم و زندگی!
شبها کتاب میخونم، تو فضای مجازی میچرخم، و هیچ دوست صمیمیای تا شعاع ۱۲۰ کیلومتری خودم ندارم.
چه بزرگسالیای!😁
به بابام گفتم: برای فارغ التحصیلیم برام دوچرخه بخر.
- برات سورپرایز داریم.
- چییی!؟ نمیخوام سورپرایز..😭 دوچرخه میخوام.
دیگه علاقهای به تنهایی کافه رفتن ندارم.. رستوران تنهایی رفتن هم مزه نمیده، تنها چیزی که بهم انگیزه میده پیادهروی های طولانی مدته در حالی که تو گوشم ریمیکس مورد علاقهام پلی میشه.
آخ..!! چقدر دلم برای کوه رفتن تنگ شده. همنورد داشتن، لذت قله، تجهیزات کوهنوردیم، برای دلتنگیای که لابهلای صخرههای کوه زمینگیر میشه، برای دلتنگیای دلتنگم که با شنهایی که از زیر پام سُر میخورن همراه میشن و میفتن جایی غیر قابل در دسترس..
به طرز سنگین و مهیبی تو غلیان احساسات گیر افتادم به هزار نشدن، این حجم از احساسات رو چپوندم تو یه پاکت پلاستیکی و میکوبم به دیوار منطق و عرف..
نه جاش نیست، نمیدونم. شاید هم یه روز پاره شد همهچی :) کسی چه میدونه🧚♀️