آخیش.. میگین چرا؟ چون:

کلی برام از خیابونای ایتالیا فیلم فرستاده.. از دوچرخه سواریش، از خودش تو باشگاه، سر کلاس، تو دانشگاه.
گفتم: تو نیستی من تنها شدم! ولی خب کاریش نمیشه کرد. میرم بیرون تنهایی، بیمارستان، روزمره، کلاس عربی، دورهمی با فامیلا، خونهی خالهام، باشگاه.
میگه: زهره! اینجا یاد تو افتادم برات کلیپ گرفتم از بس گریه کردم برات نفرستادم! گفتم روحیهات خراب میشه :(
- از این به بعد همه چی رو میفرستیاااا..
بعد هم شروع کردیم چرت و پرت گفتن، روزمره تعریف کردن، با لهجه شمالی حرف زدن! سوتیهامون و غیبت کردنها.. فلانی این کارو کرد. چکار کنم؟ راهکار دادن به همدیگه درصورتی که خودمون مثل زنبور تو عسل گیر کرده بودیم! انگار نه انگار چقدر ازم دوره..
بهش گفتم: مامانت امروز بهم زنگ زد!
- جدی؟! خودم زنگ زدم جواب نداد. نتش رو خاموش میکنه.
- گفت شبها باهات حرف میزنه. فکر کنم دلش برای تو تنگ میشه به من زنگ میزنه.
[سکوت]
بعد دوباره مسخره بازی!
خدایا این آب باریکه رفاقت رو از من نگیر.
امروز waterwork هم برام یه کادو کوچولو ولی قشنگ خرید که حسابی براش ذوق کردم!
همیشه با هم از بیمارستان برمیگردیم، یکم دست فرمونم شوماخریه به نسبت سایر بانوان، ببینین برام چی سفارش داده🥹 میگفت: یک ماهه سفارش دادم! تا آماده شه بفرسته. از خانومه پرسیدم تو گرما آب نمیشه؟ گفت نه.
بهش میگم: برای چی باید آب شه؟😅
- آخه ماشین تو تابستونِ قم جهنم میشه!
- آها ^^ خیلی قشنگه! اسمشو میذارم گودی😍✨️
- آره! اینو میبینی یاد من میفتی.. درست هم رانندگی کن! ببین چاقو دستشه😠😁

+ ما هیچکدوم شمالی نیستیم! ولی گاهی با هم با این لهجه صحبت میکنیم.🤭 مثل فریده تو پایتخت!